همه ما
فقط حسرت بیپایان یک اتفاق سادهایم
که جهان را بیجهت
جور عجیبی جدی گرفتهایم
فراموشی، فراموشی، فراموشی
...سرآغاز سعادت آدمیست!
همه ما
فقط حسرت بیپایان یک اتفاق سادهایم
که جهان را بیجهت
جور عجیبی جدی گرفتهایم
فراموشی، فراموشی، فراموشی
...سرآغاز سعادت آدمیست!
آرزویم این است
صبح بیدار شوم و ببینم تو کنارم هستی ، مایۀ آرامش
سر تو در بغلم...شادیِ هر دو جهان در نظرم
رخِ زیبایِ تو بر سینۀ من
همۀ کون و مکان زیرِ پَرم
به خدا می گویم
تو اگر عاشقِ عادل هستی !..جانِ من را بستان ، زین بدنم
تو که خود وعدۀ حوریِ بهشتی دادی
من بهشتم اینجاست
سرنوشتم اینجاست
یا اگر دوزخی ام
کامِ سوزندۀ جانم اینجاست
یا بسوزان به همین دم همه دنیایم را
یا که فردوس بده عاشقِ بی فردا را !
رهایم کردی
اینگونه حس می کنم ....
ضجه می زنم از دل.. ذهنم به آلودگی آکنده ست .
ورد می خوانم ، دائم... کلامی نو می جویم ، به جّد
شاید راهگشایِ تیرگی روزهایم شوی .
زمان چرا نمی ایستد ؟
نفسم بریده است ، از این تکاپویِ بی فرجام .
من ترا می خواهم ،
به عینه
به حضوری مجسم .
کوریِ چشمانم را ببخش ..دستانم را بگیر
من به لمسِ بودنِ تو
سخت محتاجم .
هر صبح
خاطره ی انگشت هات
بر تن موهای من شانه می شود
و باز میان خالی ِ بودنت
شـعر
قد می کشد
من اما
در اندوه نداشتنت
گ ن گ مانده ام
جنونم که به مو می رسد
خودم را در نگاهت توضیح می دهم، مبادا پاره شود..
توضیح یعنی
زیر آب غرورم را می زنم..تمام دغدغه های خودم را گل می گیرم
دست از دلم می شویم
آنقدر که دهانم به اعتراف باز شود..
تا خودم را هر آنچه هستم را در گوش هایت، صرف کنم..
مبادا به اهمیت خودت در دلم، شک کنی..
غرورم را فاکتور می گیرم تا یک تار مو از تو، در دلم کم نشود
میدانی غرور، بغض نیست، که فرو خورده شود
به توضیح خودم که زبان گشودم
یادت بیاید کسی دور از چشم تو دارد با خودش کلنجار می رود
که شکستن را به بغض و قلب و غرور، تعمیم دهد
تا تو را یک روز، بیشتر نگه دارد..
در من طلوع کن...در من غروب کن...در من آشیانه بساز..ريشه كن...بارور شو..عاشق شو..شاعر شو...شعر بساز..شعر بخوان....
در من آسمان آبی باش..ابر باش...باران باش...عمق دريا باش..
در من مثل یک شهر باش..شلوغ باش..گاهی اگر شد...کوچهای بن بست باش....
شاد باش..بخند...بخند...بخند......
و دلت اگر گرفت...سر را بر سینهام بگذار...
به طپشهای قلبی گوش کن
که میخواهد" تو "در وجودش طلوع کنی
غروب کنی
آشیانه بسازی
شعر بسازی....ببارى...بتابى...بخندى...بخندى...بخندى....
و گاهی دلت اگر گرفت
سر بر سینه اش بگذاری
به عشق ایمان دارم...به زندگی
به لذتِ بی نهایتِ خوابِ صبحهایِ بهار
به سرخیِ یک انارِ ترکیده در دستهایِ کودکی..یا به صدای آوازِ دورِ یک باغبان
به طبیعت..به انگیزه ی یک برگ به آویختن..به تقدیرِ سبزِ یک درخت
به پیوستگیِ فصل ها..به تردیدِ دشت به باران..و به اعتقادِ راسخ قطره به دریا
من مثلِ یک کبوتر به آسمان و پرواز و به آفتاب ایمان دارم
به جریانِ آرام یک رودِ در آرزویِ تلاطم...و تلاطم یک روز...و به روز ایمان دارم
و افسوس..صدافسوس...به حالِ آن کسی ، که مثلِ یک شکارچى
به تفنگ
و به مرگ
و به افتادن
و به شب
و به تاریکی اعتقاد دارد
دلم شکسته است
و هرچه می گردم
تکه هایش جور نمی شود
مگر می شود
به یک عاشق
وصله های ناجورچسباند ؟
من ساده تر از آن بودم که فکر می کردی !
برای همین راه راهم کردی !
راههایی پر از اشتباه
به موازاتِ هم
راههایی پر از بن بست..بن بست هایی بی برگشت
بی عقب گرد... دقیق و پُر دغدغه
دیگر اینک ساده نیستم
راه راه هم نیستم
یک دستِ یک دست
یک دست ، آبدیده...آبدیدۀ ستم
ستمی که مستحقّ آنم ، به جرمِ جهالتم !
تو نیز دیگر آنی نیستی که می نمودی !
و آنگونه که می خواهی ، بنمایانی !
اکنون برابریم....هر دو آلوده... من آلودۀ ظلم !...تو آلودۀ ظلم کردن !
خودت گفتی : " اُدعونی اَستجِب لَکم "...بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را !
دیگر چگونه بخوانمت ؟
ای بی منت ترین عنایت .
دستانم از این بلندتر نمی شود
و صدایم از این رساتر نمی پیچد
در آسمان !
بپرس،......شاکی اند ، اهلِ آسمانت
بس که من نالیده ام
بس که زیرِ لب ، زِ تو رَه جُسته ام .
من دگر باخته ام ،
دل وُ دین را با هم
فرصتی نیست دگر !
تو بگیر دستِ مرا
معجزه ، معجزه کن بهرِ خدا !
این ظلمت از سیاهی کدام شب...بر روشنایی ام غالب شده
که هر چه چراغ می نشانم...مغلوبِ تیرگی می شود !؟
در پشتِ کدام سلسله جبالِ غربی
خورشیدم بخواب رفته
که روزگارم مدتهاست دلتنگِ طلوعی تابناک مانده ؟
من که از عمقِ دلم نامیدم ،
که مگر باز شود این شبِ تار،
این شبم را سحری نیست چرا ؟
من که صد بار تمنا کردم وَ ترا نالیدم ، که رهایم نکنی ،
از چه رو تنهایم ؟
به چه امید دگر ره جویم ؟
کور سویی ز کجا ، دل من شاد کند ؟
ره به من بنماید !
شبِ من را سحری نیست چرا ؟....شبِ من را سحری نیست چرا ؟
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست...
تو نشسته ای به تماشا ،
من ،
خُرده خُرده خودم را می خورم
عقربه ها دشمن اند با من
ثانیه ثانیه قصدِ جانم را کرده اند !
چرا هر چیزی را پایانی ست اِلّا زمان ؟
چرا از حرکت نمی ایستد هرگز زمان ؟
حتی آنموقعِ که عقربه ها به دنیا نیامده بودند
و زمان کوک نداشت ،
نشنیده ام هیچگاه خورشید خوابش برده باشد
یا ماه به قرار نرسیده باشد
.......... چنین دقیق ؟!
کاش من هم ، به موقع می رسیدم
کاش ذره ذره نمی مردم !
دردم صداقت است !
از بس که این مطاع ، دادم به این و آن
ارجی ندارد این ، در چشم هر کسی
باید که بد شوی ،
آنگه اگر کمی ، خوبی کنی ، مگر
فهمند کلام تو !
بد گشته روزگار ، بد هم به هم کنیم
گردد جهانِ ما ، انبوهِ هر بلا ،
مملو ز اشتباه ،
دنیایِ آدما !
لبۀ پرتگاه
قدم می زنم ، با تو
طعمِ سقوط را آنقدر چشیده ام
که اکنون هراس ،
آشناترین حسِ حضورِ توست!
به تلنگری رهایم می کنی
فرود می آیم به عمقِ نا باوری
برمی خیزم ،
و دو باره دستت را می گیرم !
قدم می زنم با تو ، لبِ پرتگاه
به امیدی که شاید
این بار رهایم نکنی !!
برگشتی در کار نیست...اصرار بیهوده میکنم
گذشته را فقط ورق زدن می توان........نه بیشتر....
دستی، خطی حتی نقطه ای بر دفتر دیروز..هرگز مقدور نیست .
می خواهم دیگر به عقب نچرخم
مرورِ من تنها اندوهم را افزون می کند
و نهالِ امیدم را ضعیف !
می گوید تجربه در آینه ، هر روز به من..سفر کوتاه کن ، رختِ اقامت گُزین
باغِ اندیشه ات را شخم کن
و ببار حُزَن ات را...چون بارانِ بهاری... پر از امید و شتاب
که وقتِ کاشت روبه اتمام است.
بنشان امیدت را ،
نیرو بگیر از عشق
می رسد فصلِ درو.
آینده نزدیک است !
چه عاشقی ها که نکردیم
چه بوسیدن های بی دغدغه ست که نتوانستیم
چه خنده های از ته دل که نداشتیم
چه کنارِ هم قدم زدن هاست که نرفتیم
چه دریاها که ندیدیم
چه جنگل ها که ندویدیم
چه شعرها که نخواندیم
چه باده ها که ننوشیدیم
.........
نمی دانم ؟!
نوبتِ ما هم می رسد ؟
می ترسم !
آن هنگام ، چه آب ها باشد
که بر مزارمان ، ریخته نشده باشد !
دیوارِ اعتقادم را شکستی!
و ایمان را !
حا ل ، گرچه در خود خلاءیی دارم من ،
مقبول ترم !
لیکِن به بهایی سنگین ، سخت در یافته ام
که تو هم انسانی با همه نیک و بدش .
این همه وقت ، چه خطا کردم من
که ترا
برتر از این همه انسان ، دیدم
پلک بزن ........ به جز چشم های تو
هیچ خورشیدی از گلوی شب پایین نمی رود .......
تو را از من گرفتند
و آفتاب را..و آبیِ آسمان را
و پنجرهای که به روز باز میشد..و به دریا...
و به هزار هزار آرزو...تو را از من گرفتند
و دست هایت
آه دستهایت ، اتفاق دست های من
اتفاقِ شعرهای من
اتفاقِ پنجرهای که به روز باز میشد
و به دریا
و به هزار هزار آرزو
تو را از من گرفتند
و این آسمان اگر خدائی داشته باشد
باید فقط ببارد...و ببارد...و ببارد
در مقابل شان می نشینی و سکوت می کنی تا هر کس از ظن خود، قضاوتت کند..
آنچه هستی را نمی فهمند...آنچه هستند را اما با تمام وجود، می فهمی..
سکوت که می کنی
قیافه شان حق به جانب می شود
سکوت را که می شکنی
دست پیش را می گیرند که...
گاهی قضاوت شدن
ذات زندگی ات می شود و ارثیه روزهایت..
آتش حرف های شان
از هر فاصله ای که باشد
حکم به سوزاندن تو را مى دهد....
و "هوس" را دليل تمام بودن و نبودنت مى كنند.....
سكوت كن بگذار به آتش بسپارند..آتش که می داند سوختن گناه تو نیست.
خودم را هم آتش بزنم
لوکوموتیو تو
چشم سفید تر از
دیدن ریزش کوه است
وقتی همیشه ریلی زیر نیم ریل توست..
این راه آهن
هیچ ادامه ای ندارد
من می سوزم و تو سرت به سنگ خواهد خورد...
دهقان فداکار را
قطاری درک می کند..،
که صابون کوه به تنش خورده باشد..
ژست بغض می گیری
دل خدا را از سوختن می ترسانی..
شاید
از سر ترحم هم که شده
کمی هوای بارانی ات را داشته باشد..
چه تلخ محاکمه می شوند پاییز و زمستان
که برای جان دادن به درخت ، جان می دهند
و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر همه چیز به نام بهار تمام می شود
جهان به هیج کجای دغدغه هایت رحم نخواهد کرد...تا وقتی گرگهایی از درونت را به جانت انداخته ...
تو می روی ... می آیی ... لبختد تحویل می دهی..در نهایت ... کسی در تفکرت ... از نردبان پایین می آید
و در رختخواب تمام آرامشت را می جود .....به روی هیچ کس نمی آوری ....
و جهان دوباره تو را ادامه می دهد ....گرگ هایت بزرگ تر می شوند ... رختخواب هایت خونی تر ....
و هیچ کس حتی به گریه های تو پی نخواهد برد..آری رفیق .... ما به همین وسعت غریبیم
برای همینست تمام آدم های درون بیلبوردهای شهر بی رحمانه می خندند..دنيا همينست...
و مردمی که شبیه گلبول هایت از سر ِ وظیفه می روند و می آیند
آنوقت تو می خواهی جهان را با چتری نجات دهی که برای سنگینی های دلت هم جا ندارد...
چاقو را کنار بگذار ... این رگ های گردن شکسته گناهی ندارند..من و تو تنها اشتباه به دنیا آمده ایم .....
جهان جای دیگری بود...اینجا جز رفت و آمد چیزی نصیب پاهایمان نمی شود ...حالا تو هی خودت را به زندگی بزن ..
ما در نهایت ِ بزرگی ، نهنگی خواهیم بود ...که حتی برای خود کشی نمی توانیم جزیره هایشان را کثیف کنیم.
ما به همین وسعت غریبیم .... بی آنکه در رمان های کسی نقش اول تنهایی را داشته باشیم ...
خونت را کثیف نکن ... این دنیا کثیف تر از سقوط ماست
کار خاصی باقی نمانده است.."ابتدای شعر تو را می آورم.. انتهایش انکار می شوم.."
دست می برم در انتهای کوچه.. تا کبوتر ها، یتیم نمانند.."شعردلیل خوبی برای معشوق داشتن نیست..."
هر شب همین است، کمی به کبوتر ها دانه می دهم.. کمی..."من به قدر شعرهای خودم، منزوی ام.."
کمی با کبوترها جمع را تجربه می کنم.."با شعر نمی شود درد دل کرد.. دهانش لق است.."
کبوتر بهانه است..، می خواهم کمی تنهایی ام را با واقعیت روبرو کنم..
"این شعرها، تف سربالاست.. آخرش معشوق سر عقل نمی آید.."
کبوترها عقل شان به چشم شان است.. هر روز اهلی یک نفر می شوند
"با شعر تنها می شود خود ارضایی کرد.. سر خودت کلاه گذاشت.."
دانه که در چنته داشته باشی..، پرواز را به رخت نمی کشند.."از ترس ها نمی شود به شعر گفت.. "
تنهایی تمام دلبستگی هایم را فاکتور گرفت.. این تنها یک عادت است
"خودم را در شعر فریب می دهم.. خودم را بد عادت کرده ام..."اولین بار همین جا خودمان را در آغوش هم به جا آوردیم.."آخرش چه؟ هیچ معشوقی به داد شاعر نمی رسد..کاش کبوترها کوچ می کردند تا من...
"شاعر خواب معشوق را هم ندید.. تنها معشوق را دو وجهی تعریف کرد"هر شبم همین است.. کمی تنهایی ام را اب و جارو می کنم.."می دانی.. شعر که در چنته داشته باشی همه چیز اسان می شود..."
"هر شب امیدوارم.. اما امیدوارم که امیدوار نباشم..عشق اتفاقی است که تنها درون شعر می افتد.."
به اندازه چند دقیقه کافی بود
تا هوای چنان غربتی را به سرم بیندازد
تا حرف حساب زندگی دیگر در سرم فرو نرود
تا دنیا را به اهلش واگذار کنم..
تا بعد از آن با واژه آشنایی مشکل داشته باشم..
به اندازه چند دقیقه کافی بود..
دنيايي كه انسان ناگزير باشد براي اثبات ناچيزترين حقوق خويش،
تا حد مرگ سرود بخواند، دنياي بسيار زشتي است؛
دنيايي وارونه با مفاهيم وارونه.
به هیچ کجای دلم نمی ارزم ........سنگینم ... شبیه ارتفاع ِ بادبادک ِ کودک همسایه
که به چشم پرنده ای در قفس ، تلخ می نشیند
دنبال ِ آدم نگرد ... این کوه به خودش هم نمی رسد
چه برسد به کبریت های نم کشیده ام ...........
که باور کنم آتشفشانی بودم و
از بی کسی به باران خوردم