نشستم يه جاى بلند...
باد محكم ميزنه توو صورتم تا از اين همه فكر بيام بيرون و خيره بشم به آينده....
اما گذشته اى كه هميشه براى من تلخ بوده با طوفان هم از ياد من بيرون نميره....
گهگاهى وسط همه ى اين تلخيها صداى پرنده ها گره از پيشونيم باز ميكنه...اما عجيبه كه نميبينمشون...
نگاه كردم به اين صفحه و هيچيش جذبم نكرد جز سلام و خداحافظى هايى كه براى سايتت نوشته بودى....
رفتم و ديدم روزهاست كه تعطيله حتى بعد از سلام دوباره......
با اينكه همه ى شرايط و ميتونم حدس بزنم اما نمى دونم چرا يه صداى بلند و وحشتناكى از تو ميپيچه توو گوشم كه: بخااطر تو نتونستم كار كنم...نتونستم بنويسم...نتونستم ادامه بدم كه الان اينجورى افتاده كنار........
اما تو هرگز نخواستى قبول كنى كه "درد" خقيقتى بود كه تو نمى خواستى باورش كنى و ....
و حالا خيلى ميگذره از روزهايى كه من نيستم....
از اون خداحافظى هميشگى و سلامى مجدد داره سالها ميگذره.....از اون همه منت و ناسزا...
هروقت به بودن و نبودنم فكر كردم ، شكى نداشتم كه نبودنم برابر با آرامش و راحتيه......
خيلى دلم مى خواد بدونم حالت چطوره؟؟؟
وقتى لبخند ميزنى چه شكلى ميشى،؟؟؟
وقتى غرق در زندگيت هستى و .....چجورى ميگذرونى؟.....
دلم مى خواد ببينمت وقتى به گذشته فكر ميكنى.....
وسط نفس كشيدنات....چيا يادت مياد.......
حتى با اينكه مى دونم بزرگترين اشتباهم فكر كردن به فكرهاى توست كه همش هم غلطه...باز فكر مى كنم.......
تو هيچ وقت بجز در ذهنت به جايى كه مى خواى نخواهى رسيد......🙂
من قلبم سوخته........