مهر طلبى و وابستگى

بزرگترين مشكل اين روزهاى جامعه ى ما.. 

هر چند وقت يك بار با خودم تكرار ميكنم

اعتماد به دوست داشتن بايد ادامه پيدا كند

براى -نفس-

كاش با گفتن خدايا شكرت

خدايا ازت ممنونم

خدايا مرسى

خدايا....

خوبى؟....

آدم وقتى قلبش ميسوزه مى تونه خوب باشه؟

آدمى كه ميگه ميميرم ، مى تونه نفس بكشه؟؟؟

مثل يه كوه شدم كه رووم پر از برف نشسته......

اما به روم نميارم تا زيرش له بشم...

وقتى يكى ميميره و ديگه نيست 

بايد به نبودنش عادت كنى

بايد متين بمونى و به عادت كردن عادت كنى...

اما من دقيقا بخاطر همين "عادت" دارم زجر ميكشم

چرا بايد عادت كنم به عادت كردن؟!!.....

چرا بايد براى مرگ قلبم اين راه و انتخاب كنم ...!؟

پيش كسى كه انقدر دوستت داشت سخت بود موندن؟

اينا رو دو سال ميگفتم بعد فهميدم 

علت نبودنش اين بود كه يا ديگه روش نميشد پول بگيره

يا پول گرفته بود حالا فعلا خوب بوده و نيازى نيست به من

اماااااا اماااااااااا

هرچى صداش كردم نيومد تا اينكه گفتم بيا پول بدم بهت

اومد وجواب داد....واااااى انقدر خندم ميگيره هر بار فكرش و ميكنما......

خدا نكنه يه روزى بخوام همه چيز و بنويسم

بهتريناخلاقدروغ

يهروزىرووشدنشه

 

از تو سياه تر ؟؟؟؟.......

ميكوبم به سينه ات

فرياد ميزنم و ميگم

(اگه يه روز خواستى كسى و دوست داشته باشى "دوسش نداشته باش")

دوسش نداشته باش

بخاطر قلب سياهت دوسش نداشته باش

تو درست وقتى كه خيلى دوست دارى "ميكُشى"

درد من حصار بركه نيست

درد من زيستن با ماهيانى است 

كه فكر دريا به ذهنشان خطور نكرده....

مستِ مست..............

نوش کن مرا مرا فراموش کن نوش کن مرا مرا دوباره مدهوش کن

نوش کن مرا ز خاطرت فراموش کن نوش کن مرا به هر بهانه خاموش کن

من يه مغزى دارم كه هميشه ميره به سراغ گذشته تا رنجش بده.......

واقعا كه ديوونه ام اينهمه بعد از بقيه خودم و آزار ميدم

تموم شده ديگه...تموم شد...

همين كار و چند سال پيش توو همين صفحه كردى كه باز اين بلاها سرت اومد....

از گذشته فاصله بگير....تموم شد.....

هرچقدر به گذشته برگردى ....................تموم شد...تمام

كارى كه نمى خواى

تموم كنى

نمى تونى تموم كنى

نبايد تموم كنى 

شروع نكن

(دلم مى خواست اين و ميليون ها بار بهش بگم ،اما جورى محكم و با اطمينان حرف مى زد كه من با حماقت رويا ميساختم )

علاقه اى كه از سر بيمارى و تهى بودن شكل گرفته بود

از سر نياز و كمبود،بيمارى و گرفتارى.....

آدمى كه  خالى بود و پُر كنى تا سرازير بشه و هرگز نفهمه....

عشقى كه مثل يه ترشح غدد يا هورمون بوجود بياد و بره...

چقدر كوچك و پوچ .....

سهم من از ٦ سال زندگى همين نوع  از "انسان" بود

دلم بغل مى خواد،عشق مى خواد،نوازش و ناز مى خواد.....

دلم يكى و از جون خودم مى خواد...

اوهوم..دلم بچه مى خواد...

عشق ابدى...

 

دلم مى خواست بهش بگم

تو اگه قلبت از سنگ هم باشه

يا حتى قاتل روح و جون هركسى باشى

نبايد "حيوون" ميبودى....

نبايد مثل حيوون به من ............