من دنبال ديروزم تا بتونم به فردا جوابى بدم....

ذهنم كار نميكنه....

يكى بهم بگه ....

يكى باهام حرف بزنه....

تمام اين وبلاگ و مى خونم اما....

انگار همه مردن...

چرا كسى نيست؟؟؟؟؟؟

خدا كمكم كن....

سرم درد ميكنه....

حالم و نميفهمم....

حس ميكنم گم شدم.....

همه چیز را بلد شدم غیر از یک چیز....

کوچه‌ها را بلد شدم

خیابان‌ها را بلد شدم

ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را رنگ‌های چراغ قرمز را

جدول ضرب را حتی و دیگر در راه هیچ مدرسه‌ای گم نمی‌شوم, ولی... هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم آدمها را بلد نیستم


نميدونم چرا فكر ميكنم اما...

شعر‌های مرا کسی‌ می فهمد

که عزیزش

یک غروبِ جمعه

برایِ همیشه رفته است

شعر‌های مرا کسی‌ می فهمد

که هر شبِ خدا

جایِ خالی‌‌اش را بغل کرده

گریه کرده

در نبودنش تب کرده است

شعر‌هایِ مرا کسی‌ می فهمد

که سالیانِ سال

جز شبحی از خودش

در آینه

چیز دیگری ندیده است

می‌بینم صورتمو تو آینه با لبی خسته می‌پرسم از خودم 

این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم ،چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،

به خودم می‌گم که این صورتکه ،می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دست‌ام‌و روی صورت‌ام،هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،

من‌و توی آینه نشون می‌ده،می‌گه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،

مونده روی صورت‌ات تا بدونیحالا امروز چی ازت مونده به جا!

آینه می‌گه: تو همون ای که یه روزمی‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،

ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده، داری بی‌صدا تو قلب‌ات می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!

آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه، اما باز تو هر تیکه‌ش عکس من ئه!

عکسا با دهن‌کجی به‌ام می‌گن: چشم امید و ببر از آسمون!

روزا با هم دیگه فرقی ندارن، بوی کهنه‌گی می‌دن تمومشون

اينجا خانه ى من است....ع.شب

من اومدم.... 

 خسته...

كسل...

مريض....

اما هستم...

دلم يه سبد گل مى خواد....

 گل سرخ...

گل سرخ و سرما معنى ميده؟؟؟؟

مممممم....

مى خوام....

من براى زخم هام نرمى گل سرخ و مى خوام....

بعضى وقتا براى آروم شدن چشمام و ميبندم....

بعضى وقتا به سقف خيره ميشم بدون دليل ميخندم.....

يه روزايى پا ميشم از خواب با يه دلهره..... 

حس ميكنم تمام دنيا از دستم دلخوره...

 .....

امروز از همون روزاست....

دارم سعى ميكنم آروم باشم...

باورم نميشه امروز و امشب و فردا رو...

همه بو كشيدن كه....حتى تو....

چه بد....


کـــــاش آدم هیـچـــــوقت نــفــهــمــــه

یه حـــرفـــایی از اونی که دوستش داشتی 

دروغ بـــــوده.....!


نشود فاش كسي انچه ميان من و توست


زیبا

ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچرخانم

بر حول این مدار

زیبا

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا


من نمی بخشمت

اگه جای پات

بی جای پام

رو جایی حک بشه!

فردا دارم ميرم....

معلوم نيست كه باز هم بيام يا نه.....

دعا كنيد...

دلم ترس داره...

من...خواب...كوچه...انتظار...سرما...حسرت....

ديشب خوابت و ديدم...

نفهميدم سرماخورده بودى يا كسى و برده بودى...بهرحال رفته بودى دكتر....

قرار بود هم و ببينيم...اما نيومدى....

گفتم چرا؟؟؟؟؟

گفتى آسانسورش خراب شده بود، گير كردى....

گفتم ميبينى!! اينم شانس من بود....

گفتى اوهوم...

خداحافظ...


این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را "کشف" کند

زیبایی هایش را بیرون بکشد …

تلخی هایش را صبر کند…

آدم های امروز دوستی های کنسروی میخواهند؛

یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر 

شیرین و مهربان

از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید: 

حق با توست....


                      کثیــــــف ترین چاپلوسی زمانیست

                    که مــردی بخاطر طبیعی ترین نیازش

                            با دروغ به معصومی بگوید

                                دوستـــــــــــت دارم . . .


من آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم

تو آنقدر نخواستی که هیچ چیز از من ندیدی


بی شمارند آن هایی که نامشان آدم است،

ادعایشان آدمیت!

کلامشان انسانیت!

رفتارشان صمیمیت!

حال …

من دنبال کسی میگردم که:

نه آدم باشد،نه انسان

 ونه رفیق و دوست صمیمی!

تنها صاف باشد و صادق

پشت سایه اش حنجری نباشد برای دریدن!

هیچ نگوید!

فقط همانی باشد که سایه اش میگوید:

صاف و یکرنگ...!!!


انـدوه که از حــد بگــذرد

جايش را مي‌دهد به يک بي‌‌اعتنايي مـزمـن

ديـگه مـهـم نـيـســت...

 بـودن يا نـبـودن...

 دوست داشتن يا نـداشتن...

ديگه حسي تو رو به احساس کردن نمي کشاند

در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق مي شـوی

................و فقط نـگـاه ميکـنی.................

نـگــــــــــاه…..!


اینجا می شود خانه كرد

. آذین بست و خوش پوشید

. سیب سرخ آورد و كمی اشتیاق ! 

می شود گوش داد و صدای گام های مسافر را شنید .

در بگشا !

اینجا می شود میزبان شد عابران پر امید را ....

سـفره ای، از فرط ایمان ، نان نداشت سـفره ای، از فرط نان ، ایمان نداشت

شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر

شخصیت من چیزیه که من هستم,

اما برخورد من, بستگی داره, به اینکه "تو" کی هستی


چایت را بنوش 

نگران فردا نباش 

از گندمزار من و تو

مشتی کاه میماند برای بادها

مــَــن از زنـــدِگـــیِ کــَـــســـی حــــَـــذف شـــُـــدَم

کـــه بـــَــرای داشتــَــنــَــش

خــِــیلـــی ها را از زنــــدِگـــی ام حـــَــذف کـــَــرده بـــُـــودَم...


هرچه آید بسرم باز ... بگویم گذرد

وای برعمر منی که با می گذرد می گذرد...


پــی حس همون روزام,پــی احسـاس آرامـش...


براى تو ............

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

نه زیباییِ تو

نه محبوبیتِ تو

مرا مجذوبِ خود نکرد

تنها آن هنگام که روحِ زخمیِ مرا بوسیدی

من عاشقت شدم

پروردگارا

امروز زیباترین سرنوشت را

برای دوستی که این نوشته را می خواند مقدر کن.

او را در تمامی لحظات دریاب.

مبادا خسته، بیمار، افتاده و یا غمگین شود.

دلش را سرشار از شادی کن

و آنچه را که به بهترین بندگانت عطا می کنی به او نیز عطا کن.

آمین

انسان موجود عجيبی است 

اگر به او بگـوييد در آسمـان، يـكصد ميـليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد

بي چون و چرا مي پـذيرد، اما اگر در پاركی بـبيند روی نيـمكـتى نوشته اند رنگی نشـويد

بي درنگ انگشت خود را روی نیمکت می کـشد تا مـطمئـن شـود 

فكر مي كنم هنر اصلي ، هنر فاصله ها باشد ، زياد نزديك به هم مي سوزيم ، زياد دور ، يخ مي زنيم !

زیـبـا باش، زیبـا زنـدگـی کن ، زیبا بیندیش ،

زیبـا بخـنـد کـه خـنـده و تبسـم،

جـلوه زیبائـی پروردگارست .... 

تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به تاراج می برد،

اندیشه های منفی خود او است. پس زیبا بیاندیش