ما به یک معجزه نیاز داریم

در عصری که وعده ی دیدار هیچ پیامبری به ما داده نشده

ما به یک معجزه نیاز داریم

تا به هم ایمان بیاوریم

اعتقاد من

اعتقاد تو

دیگر مهم نیست

من در شب سیاه حافظه ام

در ژرف ‌ترین نقطه ی خیال

به بوسه‌‌های تو ایمان آوردم

حالا دینی دارم

که پیامبرش

با گیسوانی در باد

وعده ی بهشت آغوش‌اش را به من می‌‌دهد

حاشیه دفترش نوشت آدم عاشق به آ سا نی‌ نمی‌‌میرد

یک روز سردِ بارانی دستش را می‌گذارد روی قلبش

واجازه می دهد دلش آرام آرام بگیرد

نوشت

من از این عشق ردّ نمیشوم

من در این عشق حل می‌شوم

نوشت؛ بیزارم از روز‌های سردِ بارانی

دفترش را بست و دستش را گذاشت روی قلبش

و من

هزار بار

بر هزار بام

فریاد خواهم زد

نام مردی را که

هزار سالِ دیگر, هنوز دوستم داشته باشد