چ کسی باور کرد

اشک جاری شده از دیده من

چشمه اش آن نفس گرم توبود

طپش تند دلم

حاصل لمس تن نرم تو بود

چ کسی باور کرد

ک من از عشق تو سرشار شدم

مانده بودم همه خواب

تا ک با لمس تن گرم تو بیدار شدم

تو همه بود منی

تو در این کوره ره خلوت عمر

همه مقصود منی

چ کسی باورکرد

ک تو معبود منی ...

موى بشگافى به عيب ديگران

چو به عيب خود رسى كورى از آن  

ما به هم "دل" داديم....

چى رو دارى پس ميدى....؟؟؟؟؟؟ 


سکوتم را نکن باور

من آن آرامش سنگین پیش از قهر توفانم

من آن خرمن

... 

من آن انبار باروتم

که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر


افسوس ....

دختر...زن...اما....

به دنیا آمد تا دختر کسی شود ، ازدواج کرد تا همدم کسی شود

بچه دار شد تا مادر کسی شود ، برای همه کسی شد، اما خودش بیکس ماند...


خدا با من است....با ماست :)

خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !

خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،

خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کتد ،

خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،

خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم " است !!

خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو !!

خدا کنار کودکی است که می خواهد از فروشگاه شکلات بدزد !!

خدا کنار ساعت کوک شده ی توست ، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی !!

از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!

عاقبت  من :)

رنجشی نیست

آدم‌ها همینند

خوبند ولی‌ فراموش کار

می‌آیند

می‌ مانند

می روند

مثل مسافران کاروان سرا

مثل ازدحام بی‌ انتهایِ یک خیابان

...

کسی‌ برایِ بودن

نیامده ... نمی‌‌آید

:)

دختر: دوست دختر جديدت خوشگله (در ذهنش مي گويد: آيا واقعا از من خوشگلتره؟؟؟)

پسر: آره خوشگله ...!! (در ذهنش: اما تو هنوز زيباترين دختري هستي كه ميشناسم)

دختر: شنيدم دختر شوخ طبع و جالبيه (درست اون چيزي كه من نبودم)

... ... پسر: آره همينطوره (اما در مقايسه با تو، اون دختر هيچي نيست)

دختر: خب پس اميدوارم ... شما دو تا با هم بمونيد (اتفاقي كه براي ما رخ نداد)

پسر: منم برات آرزوي خوشبختي دارم (چرا اين پايان رابطه ما شد ...؟؟؟)

دختر: خب ... من ديگه بايد برم ... (قبل از اينكه گريه م بگيره)

پسر: آره منم همينطور ... (اميدوارم گريه نكني)

دختر: خدافظ (هنوزم دوست دارم و دلم برات تنگ ميشه)

پسر: باشه خدافظ (هيچ وقت عشقت از قلبم بيرون نميره ... هرگز)


لعنت به غ ر و ر........

٣٢ روز مانده تا بهار

تقديم به تمام نقطه نويس ها......؛)

گاهی می توان

برای عزیز خود

چند سطر “سکوت”

به عنوان یادگاری نوشت،

تا در خلوت خود

………این سکوت تو را

هر طور که خواست معنی کند………!


صبح بخير دنيا

خدای خوب من سلام

ممنونم که به من امان دادی

و امکان دادی شبی را در آرامش به صبح آورم

و خشم خود را فرو خورم

پروردگار مهربانم..ای خوبترین خوبها...

... امروز را که یکشنبه است با یاد تو و مهربانی هایت آغاز میکنم

روزی را شروع میکنم که می دانم همه نعمت هایت را بمن ارزانی خواهی کرد

دست هدایتگرت مرا لمس خواهد کرد و همچون پدری که فرزندش را راه رفتن می آموزد

سایه حضورت را حس می کنم پس امنیت را بر من و خانواده ام قرار ده

تا از شر شیطان و بندگانش در امان باشیم

هر چند که من سالهاست ایشان را به تو سپرده ام .

الهی!در این روز سلامتی ارزانی دار تا عمر مانده را خدمت گذار بندگانت باشیم.شادی،مهربانی و موفقیت را نصیبم کن ..امین


دروغ همیشه بد نیست !

به مادر کم طاقت باید دروغ گفت ...

باید بهش گفت حالم خوبه،

همه چی خوبه

غذام خوبه،

هوا خوبه،

دلم خوشه

وقتی مــــــــــــــادرم خوب باشه همه چیز خوبه ♥


آنکه می گوید دوست ات می دارم 

خنیاگر غمگینی ست 

که آوازش را از دست داده است. 

ای کاش عشق را 

زبان سخن بود


:)........

بانو !!!

هیچ زنی‌

در آستانه ی هیچ فصلِ سردی نیست

تو کنارِ یک پنجره

رو به باغِ همسایه 

می‌خوابی 

و در نگاه خاکستری من

جاودانه می‌‌شوی

اولین روزی که امید به هیچ بازگشتی نیست.

همیشه فکر می‌کنیم جدایی‌ها موقتی است.همیشه امیدواریم و دوست داریم باور کنیم که استحکام رابطه بیشتر و عشق ما قوی تر از اینها بوده که یک رابطه از یک روز به روز دیگر خراب و برای همیشه نابود شود.

یک روز صبحِ خیلی‌ زود، در خواب و بیداری، همانطور که نیمه هوشیار به پهلو خودمان را جمع کرده ایم ( انگار که هنوز در آغوشش خوابیده ایم) به این نتیجه میرسیم که برگشتی‌ در کار نیست. به این نتیجه میرسیم که آخرین بحث‌ها ، چیزی جز بهانه گیری نبوده. اینکه ما و عشقِ ما و احساس ما دیگر جایی‌ در زندگی‌ او ندارد.کسی‌ چه میداند ، شاید هرگز نداشته. شاید حتی اینکه عاشقمان بوده است هم یک سؤ تفاهم بوده... و چه سؤ تفاهمِ دردناکی ...

نمى رسم...

و من نمی‌رسم

مثل یک میوه ی کال

در باغِ بی‌ آفتاب

بر سبد خالی‌ِ باغبان

نمیرسیم

مثل یک شبِ طولانی در انتظار روز

مثل رسیدن به خانه

از یک راه دور

مثل چیدن خیالِ تو 

خیالی خوب

مثل قدِّ کودکِ همسایه به زنگِ در

مثلِ آرزویِ بودنِ کنارِ تو

یک شب تا خودِ سحر

نمی‌رسم

آنقدر خسته ام

آنقدر خسته ‌ام

که جز خفتن در آغوشِ تو

به هیچ آرامشی نمی‌رسم

فرصتی نبود

لحظه‌اش که رسید

نه به دست‌هایش فکر می‌‌کردم

نه آخرین نگاهش

نه رفتنش

نه حتی آرزوی ماندنش

تنها به زمینی‌ که باید دهان باز می‌‌کرد

و با قساوتِ تمام می‌‌بلعید

کسی‌ را که نمی‌دانست ، پس از این لحظه

با خودش چه باید بکند

تو را من ساختم

تو را

و خاطراتت را

و غمی که لحظه لحظه آبم می‌‌کند

یک غروبِ جمعه

ناگهان پی‌ بردم

اگر این درد در سینه‌ام نباشد

دیوانه ای می‌‌شوم

غریب

که فکر می‌‌کند خداست

و عشق را

و معشوقش را

با دست‌های خودش آفرید


پناهت میدهم

این آغوش به اندازه ی تمام تنهایی‌‌های تو باز است

بگذار خیالِ خامِ یک شهر هرز بپرد

بگذار تو را عریان ، آویزه ی خوابشان کنند

بگذار سینه ی بی‌ ستاره ی مرا نفرین کنند

بگذار عشقِ ما ساحره‌‌ای شود ، سوخته در سیاهی چشمانشان

دنیایِ تو همین جاست

کنارِ کسی‌ که قسم می‌‌خورد به حرمتِ دست‌هایِ تو

کنارِ کسی‌ که حرام می‌کند خوابِ خودش را بی‌ رویایِ تو

کنارِ کسی‌ که با غمِ چشم‌هایِ تو غروب می‌کند

غروب محبوب من !!! 

غروب !!!

همان جایی‌ که اگر تو را از من بگیرند ، سرم را میگذارم تا بمیرم

پناهت میدهم

پناهت میدهم

میانِ خیرگیِ هزاران نگاهِ آلوده

همان بهتر که اصلا هیچ دستی‌ ، به دست‌هایِ مهربانِ تو نیاید

....امروزم رو همه ى روزا....

امروز كلاً عجيب به نظر مياد....

نميفهمم....

اما حق ندارم زيادى به مغزم فشار بيارم....

تا بفهمم خدا چى مى خواد...

راستى سلام... :)

مممممم....

ممممممممممممم.... يا اوممممممممم....

مهم اينه كه من همش تو اين وضعيتم...

 

باران به خاطر تداومـش سنگ را می شکافد 

.........::::: نه به خاطر قدرتش ::::...........


:)

روی بالشی که از "مرگ" پرنده ها پر است، نمی توان خواب "پرواز" دید...


خسته از اين تكرارهاى بى ثمر....


در انتظار يك  بعد از ظهر جمعه....

من

انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را

بياد دارم كه در غروب آنها

در خيابان

از تنهايي گريستيم

ما نه آواره بوديم، نه غريب

اما

اين بعدازظهرهاي جمعه پايان و تمامي نداشت

مي گفتند از كودكي به ما

كه زمان باز نمي گردد

اما نمي دانم چرا

اين بعد از ظهر هاي جمعه باز مي گشتند!


گرگ هم که باشی ، عاشق بره ای خواهی شد که تو را به علف خوردن وا می دارد و رسالت عشق این است ، شدن آنچه نیستی !  

:)

مثل روز برایم روشن است

عاقبت تکرارِ این دوستت دارم ها

تو را از من خواهد گرفت!

یادم باشد جایی ننویسم

که حتی عشق هم

وقتی بی چشمداشت ارزانی شود...

دلسردی می آورد!

نمی خواهم دیگران به این بهانه

ظلم کردن را از تو بیاموزند...!

آری از پشت کوه آمده ام...

چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟!

برای عشق خیانت کرد

برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد

برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند

وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم

می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!

بانوى شهريورى امشب يخ زده است......


بیا وداع کنیم .

اگر بنا باشد کسی از ما بماند

همان به که تو بمانی .

کینه ی تو به کار این دنیا بیشتر می آید تا عشق من