خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم که پا جای پای خود می نهیم
و غروب می کنیم هر پسین
آن روشنای خاطر آشوب
در افقهای تاریک دور دست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟
ای راز!
ای رمز!
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین!

 


(زنده یاد حسین پناهی)

هيچ كس و هيچ چيز بر زنى كه با خواندن كتاب و شعر، گوش دادن به موسيقى و نوشيدن قهوه حالش خوب ميشود پيروز نخواهد شد....🙂

 

به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو 

ولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟

نخفته ام به خیالی
نخفته ام به خیالی که می پزد دل من
خمار صد شبه دارم
خمار صد شبه دارم، شرابخانه کجاست؟

اتاقم.....كتابم.....دستام....دلم.....اشكام...."تنهانيستم"

D’accord, il existait d’autres façons de se quitter
Quelques éclats de verres auraient peut être pu nous aider
Dans ce silence amer, j’ai décidé de pardonner
Les erreurs qu’on peut faire à trop s’aimer
D’accord la petite fille en moi souvent te réclamait
Presque comme une mère, tu me bordais, me protégais
Je t’ai volé ce sang qu’on n’aurait pas dû partager
A bout des mots, des rêves je vais crier

Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça

D’accord je t’ai confié tous mes sourires, tous mes secrets
Même ceux, dont seul un frère est le gardien inavoué
Dans cette maison de pierre,
Satan nous regardait danser
J’ai tant voulu la guerre de corps qui se faisaient la paix

Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça

Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinema
Je t’aime, je t’aime, je t’aime, je t’aime, je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça

اميدوارم انتقام تك تك روزهايى كه ازم گرفتى و خدا از لحظه لحظه ى زندگيت بگيره...

از دلم بيرون نميره....هرگز هرگز نميبخشمت....

يه ثانيه هايى ياد بلاهايى ميافتم كه سرم آوردى ....

محاله.....محاله تا زنده ام  جز به لعنت و نفرين يادت كنم ....

 

همين ساعتها يه جورى بدنم يخ ميكنه كه با دو سه تا پتو و بغل محكم مامان هم گرم نميشم....انگار تازه ميفهمم كه بابا ميگفت روزها خيلى بلند شدن يعنى چه!...حال و هواى آدمها هم عوض شده.....همه سرد و معمولى اين ماه و ميگذرونن.....شنيده بودم كه مردم ديگه مثل قديم انگيزه و حوصله و....ندارن اما امسال با چشم خودم ديدم ......اوووم....شايد براى اينه كه همه چشمشون به چشم همديگست تا دلشون صاف و مستقيم پيش خدا....من يك ثانيه ى اذان و افطار و با هيچى توو دنيا نمى تونم عوض كنم......چقدر دلم مى خواد پر حرفى كنم اما لرزش دستام بهم ميگن هييييييييييسسسسس.........

خوابى كه ديشب ديدم....(بهترين خواب زندگيم بود)....

امروز هفتم ماه رمضونه.......

از خيلى سال قبل تصميم دلم اين بود كه همچين روزى ......

نمى دونم يادش مياد يا نه..؟؟؟

 

فقط با صداى " نامجو"........

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

بنا  

به ماندن اگر باشد 

من آدم در سايه بودن نيستم ......

تقديم به كسى كه دزد جيبم بود نه شريك قلبم......

وقتى راحت را جدا كردى و پشت سرت را هم نگاه نكردى،به خيالت بدترين آدم عالم را دست به سر كرده اى و خوشحال از شكار بعدى ات،سر از پا نميشناختى.اما ميبينم كه روزها،با نگاه كردن به صفحه گوشى ات و اينكه هيچ پيامى دريافت نميكنى و هيچ كس پشت خط انتظارت را نميكشد،دلت عجيب مى گيرد،براى تُن صداى بسيار معمولى ام،براى سكوت هايى كه پر از حرف بود.يقين دارم تو دلتنگ ديوانه اى ميشوى كه يكساعت هم نميتوانست بى خبر از تو باشد.حتى روزيكه دست بچه ات را گرفته اى و با همسرت براى هواخورى رفته اى ،هواى من بدجور به سرت خواهد زد و هجوم خاطراتم دامنت را خواهد گرفت.آنجاست كه براى يك ثانيه بودنم،دلت هوايى ميشود اما دير شده،آنقدر كه جهانى بين ما فاصله افتاده! آنروز من در خانه با خيالى آسوده مشغول خواندن كتاب مورد علاقه ام هستم و چاى ام را مينوشم.گذشته ام را دفن كرده ام و با آن "ديگرى" كه بعد تو آمده بسيار احساس خوشبختى خواهم كرد و تو چقدر دلت مى خواهد جاى او باشى زيرا ميدانى وفادارترين آدم زندگيت را از دست داده اى.......

 

آخييييييش بالاخره تموم شد.....

اين بارون آخر شب هم جشن امشب ما شد....

خدايا شكرت بخاطر همه چيز....

نگاهت و از زندگيم بر ندار كه بيشتر از هميشه بهت احتياج دارم....

سففففت،محكممممممم،اساسسسسسى....بغلت ميكنم

رفيق روزهاى خوب

رفيق خوب روزها.....😍

توو رابطه هاى امروزى ديدم كه هر دو طرف مى تونن به هم دست بزنن اما به گوشى هاى هم نه.........هاهاها (به همين چِرتى)

دلم اونجاست...

طفلكى دلِ ساده....

براى دل من هميشه مرغ همسايه غاز بوده....

 

نمى دانم چرا جسد آنهايى كه ميگفتند "بى تو " مى ميرند هرگز پيدا نشد.........

اگر روزى كسى به زندگى ات آمد و حس كردى به قدر من دوستت دارد ولى دلت باز هم خالى مانده از چيزى كه نمى دانى چيست آنروز به ياد من باش،به ياد من و قلبم كه آن "خالى"، گوشه اى از تكه هاى من است كه جاى رفتنم،سياه چاله اى شده كه تمام مردم زمين هم پُرش نمى كنند....

بگذريم....انگار باز خيالاتى شدم....

باز از سر دلتنگى تو را جاى خودم گذاشتم....

الهى...

خيرِ صبح امروزم با توست.......

هميشه اونايى كه عاشق ترن و فهمشون از عشق بيشتره توو رابطه ها با كم محلى بيشترى روبرو ميشن،چون توو مخ طرف مقابلشون نميگنجه يكى بتونه اييييينقدر عاشق باشه .......بدون هييييچ توقعى...چه حيف.....چقدر تاسف....

بعد از مرگم هيچ چيز تغيير نميكند،فقط ديگر نفسهاى سنگينم آرام ميگيرند،صداى خس خسشان كه از گلوى پر از بغضم هميشه خارج ميشدند ديگر به گوش نميرسد،اشكهايم دگر سريز نميشوند كه باعث بشوند نگاههاى پر از ترحم به سمتم بيايد!مهمتر از همه قلبى ديگر كار نميكند تابراى خالى كردن خودتان بشكنيدش و من هم تكه هايش را جمع كنم كه نكند دست و پايتان را ببرد و آن روز ميفهميد كه من فقط دوستتان داشتم بدهكارتان كه نبوده م ولى هميشه طلبكارانه قلبم را شكستيد و من فقط به رويتان لبخند زدم....بعد مرگم تنها يك اتفاق ميافتد،قلب من ديگر صدايتان نميكند و شماها هر روز دلتنگ شنيدن دوستت دارمهايى ميشويد كه از آن بيرون آمده بود و بى توجه از كنارش رد شديد....

وقتى به تو فكر مى كنم سالهايى را كه "خودم" بوده ام از ياد مى برم

زمانى كه شاد بوده ام ، فراموش ميكنم........

اكنون ديگر منى وجود ندارد

جز يك "تو" كه مرا مى رنجاند،مى ترساند،و مى ميراند!

عجيب است...براى خودم هم بسيار عجيب است كه چگونه از پس اين همه رنج بر مى آيم ......

خدارو شكر تمامش خواب بود......

وقتى اينجورى خواب ميبينم و يدفعه چشمام باز ميشه دلم مى خواد سرم و بچرخونم به سمت مخالفى كه خواب بودم اما انگار اون لحظه سنگين ترين قسمت بدنم شده همون سر....بعد كه ميفهمم نمى تونم تكونش بدم دردش و تازه حس ميكنم....مجبور ميشم همونجا فقط به دردام فكر كنم كه ازاون همه خواب به اينجا رسيده.....حتى همين الان هم نتونستم كوچيكترين تكونى بخورم....اووومممم به ديشب فكر مى كنم كه چرا هميشه توو ذهنم اين بوده كه من براى اين جور موقعيت ها نبودم و نيستم!!....

 

بالاخره امروز يه بارون بى آزار روو سرم ريخت و گذاشت كه منم آروم نفس بكشم و خودم و غرق روياهام كنم،و تنها نتيجه ى فكرام اين شد كه درست وقتى فكر مى كنم از همه چيز دورم و غمگين....همونجا بهترين و امن ترين لحظه هامُ دارم ميگذرونم...دلم براى كسى تنگ نيست.....دلم فقط دل خودم و مى خواد...و بس....خدا جونم شما هم هى به من يادآورى نكنى بد نيستا.....من حواسم هست 🙂

برد هواى دلبرى هم دل و هم قرار من ........

چرا ناراحت ميشيد وقتى رفتارم درست مثل خودتون ميشه؟؟؟

جان گرامى بود و آن نعمت لذيذ

ليك آزادى گرامى تر عزيز

من بايد

من بايد

ماهى مى شدم

درون تُنگى

از مِى

يك نفر نان داشت اما بى نوا دندان نداشت 
ان يكى بيچاره دندان داشت اما نان نداشت 

انكه ايمان داشت روزى مى رسد بيچاره بود 
انكه در اموال دنيا غرق بود ايمان نداشت 

يك نفر فردوس را ارزان به مردم مى فروخت 
نقشه ها ك او داشت در پندار خود شيطان نداشت 

يك نَفَر هر شب فرو مى رفت در گردابِ درد 
يك نفر مى خواست دستش را بگيرد جان نداشت 

دشت باور داشت گرگى در ميان گلّه بود 
من نمى دانم چرا باور سگِ چوپان نداشت 

سرو هاى جنگل سر سبز را سر مى زدند 
هيچ احساسى به اين كشتار جنگلبان نداشت 
 

من هنوز پير نشدم اما خيلى زود فهميدم معنى اين جمله هارو

"هيچى ديگه مثل قديم نيست"

"همه چيز قديميش خوبه "

"قديما يه چيز ديگه بود"

"حيف از قديما"

.........

خندم ميگيره از اينكه چيا داره از مغزم ميگذره

دلم برات تنگ شده دختر بچه ى خنگ

الان كه اينو مينويسم جفت پاهام خوابيدن

نمىتونم يه ذره خودمو تكون بدم از وحشت درد

اماهمزمان قلبم داره برات بالا وپايين ميپره

نگم برات ديروز چيا شد....

گفتى صبورباش

هيهات!

دل موضع صبربود 

وبردى