ماییم که پا جای پای خود می نهیم
و غروب می کنیم هر پسین
آن روشنای خاطر آشوب
در افقهای تاریک دور دست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟
ای راز!
ای رمز!
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین!
(زنده یاد حسین پناهی)
(زنده یاد حسین پناهی)
به شکوه گفتم برم ز دل یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو
ولی ز من دل چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟
نخفته ام به خیالی
نخفته ام به خیالی که می پزد دل من
خمار صد شبه دارم
خمار صد شبه دارم، شرابخانه کجاست؟
Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça
D’accord je t’ai confié tous mes sourires, tous mes secrets
Même ceux, dont seul un frère est le gardien inavoué
Dans cette maison de pierre,
Satan nous regardait danser
J’ai tant voulu la guerre de corps qui se faisaient la paix
Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinéma
Je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça
Je t’aime, je t’aime
Comme un fou comme un soldat
Comme une star de cinema
Je t’aime, je t’aime, je t’aime, je t’aime, je t’aime, je t’aime
Comme un loup comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
Tu vois, je t’aime comme ça
از دلم بيرون نميره....هرگز هرگز نميبخشمت....
يه ثانيه هايى ياد بلاهايى ميافتم كه سرم آوردى ....
محاله.....محاله تا زنده ام جز به لعنت و نفرين يادت كنم ....
از خيلى سال قبل تصميم دلم اين بود كه همچين روزى ......
نمى دونم يادش مياد يا نه..؟؟؟
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم
اين بارون آخر شب هم جشن امشب ما شد....
خدايا شكرت بخاطر همه چيز....
نگاهت و از زندگيم بر ندار كه بيشتر از هميشه بهت احتياج دارم....
سففففت،محكممممممم،اساسسسسسى....بغلت ميكنم
اگر روزى كسى به زندگى ات آمد و حس كردى به قدر من دوستت دارد ولى دلت باز هم خالى مانده از چيزى كه نمى دانى چيست آنروز به ياد من باش،به ياد من و قلبم كه آن "خالى"، گوشه اى از تكه هاى من است كه جاى رفتنم،سياه چاله اى شده كه تمام مردم زمين هم پُرش نمى كنند....
بگذريم....انگار باز خيالاتى شدم....
باز از سر دلتنگى تو را جاى خودم گذاشتم....
زمانى كه شاد بوده ام ، فراموش ميكنم........
اكنون ديگر منى وجود ندارد
جز يك "تو" كه مرا مى رنجاند،مى ترساند،و مى ميراند!
عجيب است...براى خودم هم بسيار عجيب است كه چگونه از پس اين همه رنج بر مى آيم ......
خدارو شكر تمامش خواب بود......
وقتى اينجورى خواب ميبينم و يدفعه چشمام باز ميشه دلم مى خواد سرم و بچرخونم به سمت مخالفى كه خواب بودم اما انگار اون لحظه سنگين ترين قسمت بدنم شده همون سر....بعد كه ميفهمم نمى تونم تكونش بدم دردش و تازه حس ميكنم....مجبور ميشم همونجا فقط به دردام فكر كنم كه ازاون همه خواب به اينجا رسيده.....حتى همين الان هم نتونستم كوچيكترين تكونى بخورم....اووومممم به ديشب فكر مى كنم كه چرا هميشه توو ذهنم اين بوده كه من براى اين جور موقعيت ها نبودم و نيستم!!....
بالاخره امروز يه بارون بى آزار روو سرم ريخت و گذاشت كه منم آروم نفس بكشم و خودم و غرق روياهام كنم،و تنها نتيجه ى فكرام اين شد كه درست وقتى فكر مى كنم از همه چيز دورم و غمگين....همونجا بهترين و امن ترين لحظه هامُ دارم ميگذرونم...دلم براى كسى تنگ نيست.....دلم فقط دل خودم و مى خواد...و بس....خدا جونم شما هم هى به من يادآورى نكنى بد نيستا.....من حواسم هست 🙂
من هنوز پير نشدم اما خيلى زود فهميدم معنى اين جمله هارو
"هيچى ديگه مثل قديم نيست"
"همه چيز قديميش خوبه "
"قديما يه چيز ديگه بود"
"حيف از قديما"
.........
خندم ميگيره از اينكه چيا داره از مغزم ميگذره
دلم برات تنگ شده دختر بچه ى خنگ
الان كه اينو مينويسم جفت پاهام خوابيدن
نمىتونم يه ذره خودمو تكون بدم از وحشت درد
اماهمزمان قلبم داره برات بالا وپايين ميپره
نگم برات ديروز چيا شد....