سجاده ات را آتش نکن..، مادر

مانده ام میان سرگردانی دست های خدایی

که با تمام دعاهای تو، رو در وایسی مانده است..،

آنقدر که پاهای رفتنم را به درجا خوردن گره زده است

تا هیچ قدمی

به حوالی پاهایم نزدیک نشود..

بگذار سجاده ات کمی خاک بخورد..،

کمی جای دعا، شاملو را ممنوعه بخوان

بگذار اشک هایت

به جای چارقد، در تلخی فصل سرد فروغ سرازیر شوند..

خدا را چه دیدی شاید

خدای این حوالی

به شعر، بیشتر از دعا اعتقاد داشته باشد.. 


غصه مرا باز گرفت 

قصه از این غصه چرا باز کنم 

خواب پرید 

دیده گریست 

دل دیوانه که شد 

باز هوای سرگردانی به سرش زد

جایی در همین نزدیکی 

ای شهر 

تو ای همشهری 

رد پای خاطراتت همه ماندند بر من 

گذری باز شاید کردم 

لیک...اکنون به اجبار .. تو را بدرود  

روزی دوباره من برخواهم گشت


آجرهای خانه به من می خندند

و من به رخوت یک روز تکراری!

سقف که هجوم می آوَرَد رویِ تخت،

زیر لحافی پنهان می شوم از تیرآهن سخت تر!

و صورت در بالشی فرو می بَرَم که درآن،

نه پَر،

که مرغکانی با نوکِ تیز 

چشمهایم را نشانه می روند!

کور می شوم در اشک،

لِه می شوم زیرِ سقفی که سنگِ لَحَد می شَوَد هر شب!

ترس از حلقومم بالا می آیدُ

تارهای صوتی ام را ، همه فریاد می کُند..

و این چنین ،

می پَرَم از کابوسی که هر شب زندگی اش می کنم!

هی

یادم می رود

که دیگر نیستی 

هی

دسته دسته مریم می خرم

و هی

یادم می اید که نیستی 

مریم های کهنه را بر می دارم 

و مریم های تازه را

در گلدان می گذارم

کاش عوض کردن تو 

با دیگری هم 

همینقدر برایم راحت بود................


چه خالیست کوچه‌هایِ ما

از گذرِ مردان عاشق

چه غریبند پنجره ها

از انتظارِ زنی‌ دلداده..

مرا به افسانه‌ها ببر به دوران عشق‌های آتشین

به روز‌هایِ اراده‌های آهنین..

قصه هم اگر هست

اسطوره‌ام باش.....خراب شو...مست شو....

در کوچه‌های این شهر آواره‌ام باش

به دروغ هم که شد سینه چاک کن

دیوانه‌ام باش

عاشقم باش

عاشقم باش

عاشقم باش..

برای من که همیشه همه چیز را

در شعر می بینم..

سخت است کلنجار رفتن با واژه هایی که

شهامت دارند اما رویا ندارند..

می دانی

شعر که در چنته داشته باشی..،

همه چیز ساده تر می شود

شبیه هفت تیری در دست که واژه واژه باروت می شود..

باور کن جنون اگر نبود

هیج شاعری، دنیا را با دفتر شعرش اشتباه نمی گرفت

و قلم در جلدش نمی رفت

تا با مشتی واژه خود ارضایی کند..

باور کن رویا اگر بود سر من درد نمی کرد

تا در قامت کسی شعر بگویم که اصـــــــــلا به من..، نرفته....

....

امروز خودت را مالك قلبم مى خوانى......

و فردا با نقطه اى تمام قلبم را مى شكنى.....

فرق زياديست بين (مال من بودن)و اين نقطه ها(.......)

و تو فراموشكارترين تبرت را به قلبم ميكوبى...

بى انكه بدانى صداى دردهايم تا كدام اسمان مى رود....

اما.....باز هم دوستت خواهم داشت.....


چرا توقف کنم ؟

چه میتواند باشد مرداب 

چه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد 

افکار سردخانه 

را جنازه های باد کرده رقم میزنند 

نامرد در سیاهی 

فقدان مردیش را پنهان کرده است 

و سوسک ... آه 

وقتی که سوسک سخن میگوید 

چرا توقف کنم ؟

همکاری حروف سربی بیهوده است 

همکاری حروف سربی 

اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد 

من از سلاله ی درختانم 

تنفس هوای مانده ملولم میکند 

...


ای کاروان آهسته رو . . .  

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو

گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم

چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

می شود در همین لحظه

از راه برسی و

جوری مرا در آغوش بگیری

که حتی عقربه ها هم

جرات نکنند

از این لحظه عبور کنند؟؟؟

و من به اندازه ی تمام روزهای

کم بودنت

تو را ببویم و

در این زمان متوقف

سالها در آغوشت زندگی کنم

بی ترس فردا ها...


ديدی پشت پا زدن چه راحته؟

خيلی ساده ميشه رد شد از همه!

حق داری ساده ترين راهو بری

تويی كه شهامتت خيلی كمه

يه جايی تو زندگيت كم مياری

فكر نكن دنيا هميشه همينه

خدا جای حق نشسته، شك نكن

هر كسی بدی كنه بد می بينه

..........

الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِين ﴿بقره- ۱۴۷﴾

حق از جانب پروردگار توست پس مبادا از ترديدكنندگان باشى.


شاید آرام تــر می شدم

فقــط و فقـــط…

اگر می فهمیدی ،

حرفهایم به همین راحتــــی که میخوانی

نوشته نشده اند

و روزِ رفتن

پریشان تر از من

یک شهر

چنان پرسکوت

که مردِ بی‌ سایه

بی‌ حضورِ باران هم

دیوانه وار 

از این همه تکرار

بی‌ صدا می‌‌گرید

.....

پرم از خاطره......پر از حکایت 

پر از خلوتی خالی‌ از کنارِ تو....پر از حرفم

پر از نانوشته‌ها برایِ خوابِ تو

پرم از نشانه‌‌های تو.....پر از لبخند

آه لبخند هم ، لبخند‌های تو....و این روز‌ها

پنجره‌ای رو به خیالِ بهار

و خیالی خسته از یخبندانِ آدم ها

و نسیمی سبک تر از روزگارِ بودن

که می‌‌وزد و می‌‌رود....که می‌‌رود و می‌‌وزد

و کاش باور داشتی بى تو

با خاطراتی لرزان تر از شانه‌های تو چه بیهوده می‌‌گذرد  

روزگارِ من .......تو رفته اى.....دل من اشک می‌خواهد

فرار می‌‌خواهد....دريا مى خواهد و نجات و صبورى....

تو رفته ای....من پر از نبضم

نبضِ بودن و ماندن و خواستن.....پر از خواهشم

خواهشِ بارِ دیگر ، دست‌هاِ تو

بارِ دیگر .... نگاهِ مهربانِ تو

آه چشم هم ... چشم‌های تو

بشینی‌ روبروش ، نگاهش کنی‌

بتونی‌ باز با نگاهت رامِ رامش کنی‌

‌ بگی‌ آرزوهات ، آرزوی منه

تو آغوش گرمت ، خوابِ خوابش کنی

بگی‌ رفتنت ، روزِ مرگِ منه

واسه عاشقانه‌ موندن مجابش کنی

.

.

.

هربار که زندگی می‌گذرد

هربار

هربار

یادم می‌افتد هنوز چقدر حرف‌های نزده داریم

چقدر من

چقدر تو

هنوز کنار هم ننشسته‌ایم و ...

راستی!

اینجا چقدر جای تو خالی‌است .......


:():.........

از آسمانم، ماتم ببارد.... هراسِ ِ بی‌ تو ماندنم ادامه دارد

نمی‌نویسم ترانه بی‌ تو.....چگونه پر کشد خیالِ واژه بی‌ تو؟

به لب رسیده جان! کجایی؟ کجایی؟ که برده طاقتم جدایی

باران تویی! به خاکِ من بزن

بازا ببین! که بی‌ مه‌ِ تو من هوای پر زدن ندارم!

باران تویی! به خاکِ من بزن

بازا ببین! که در ر‌هِ تو من نفس بریده در گذارم!

مگر ندانی....چو از تو دورم بیراهه‌ای خموش و تار، بی‌ عبورم؟

نمی‌توانم....دگر برویم که من اسیرِ این خزانِ تو به تویم

به لب رسیده جان! کجایی؟ کجایی؟ رهی نمانده تا رهایی

باران تویی! به خاکِ من بزن

بازا ببین! که بی‌ مه‌ِ تو من هوای پر زدن ندارم!

باران تویی! به خاکِ من بزن

بازا ببین! که در ر‌هِ تو من نفس بریده در گذارم!

تو برای من خود تعبير عشقی

به دستانت نگاه كن ....!

ميتوانست كسی كه عاشقست را از بيراهه رفتن برهاند...

ميتوانست اين برف سنگين غم را از دل شكسته ای بروبد

ميتوانست اشكهايش را

نه.... نه.....

ميتوانست اشكهايم را پاک كند...

و خنده ای كودكانه بر لبانم بنشاند

اما تو رفتی ...

و ....

بدون دستهايت...بدون تو

تمام اين راه بيراهه بود

و من گمشدم ....

شايد تعبير عشق همين بود

تويی كه بی مهابا رفت....

و منی كه در راه عشق گم شد....

و تمام لحظه هايی كه بر باد رفت...


یادت هست؟!

لبخند میزدی!

خنده هایی که همیشه دوست داشتم!

خنده هایی که مرا عاشقتر می کرد!

گاهی از شدتش اشک در چشمان قشنگت حلقه می زد!

می گفتم؛

و تو باز می خندیدی .....از ته دل..... بلند!!

یادت هست؟!

تو عاشق شیرین زبانی ام بودی و من عاشق خنده هایت!!

حالا که نیستی؛

سکوت دهن کجی محکمی است بر تمامی شیرین زبانی هایم!

نومید نمی شوم

باز می گویم؛

میدانم که میشنوی زمانی که یاد آن دو چشمانی که عاشقت کرد افتی بی اختیار لبخند خواهی زد!!

با همان اشکی که من عاشقش بودم!!

لبخندی که تمام دنیای من است!!

...

دوستت مى دارم.....

تا هميشه....

تا خدا....

.. ما

این شعر را همین حالا بخوان

وگرنه بعدها باورت نمی شود

هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم

همین حالا بخوان

این شعر را که ساختار محکمی ندارد

و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد

هربار گریه می کنم

.

.

.

.

.

.

.

و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نیست

که عاشقت شدم


.....فقر....

اي بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست ! 

در گوشه اي بمير! كه اين راه ، راه توست 

اين گونه گداخته ، جز داغ ننگ نيست 

وين رخت پاره ، دشمن حال تباه توست 

در كوچه هاي يخ زده ، بيمار و دربدر

جان مي دهي و مرگ تو تنها پناه توست 

باور مكن كه در دل شان مي كند اثر

اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست 

اينجا لباس فاخر و پول كلان بيار

تا بنگري كه چشم همه عذرخواه توست 

در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا

اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه توست !