سجاده ات را آتش نکن..، مادر
مانده ام میان سرگردانی دست های خدایی
که با تمام دعاهای تو، رو در وایسی مانده است..،
آنقدر که پاهای رفتنم را به درجا خوردن گره زده است
تا هیچ قدمی
به حوالی پاهایم نزدیک نشود..
بگذار سجاده ات کمی خاک بخورد..،
کمی جای دعا، شاملو را ممنوعه بخوان
بگذار اشک هایت
به جای چارقد، در تلخی فصل سرد فروغ سرازیر شوند..
خدا را چه دیدی شاید
خدای این حوالی
به شعر، بیشتر از دعا اعتقاد داشته باشد..