غصه مرا باز گرفت 

قصه از این غصه چرا باز کنم 

خواب پرید 

دیده گریست 

دل دیوانه که شد 

باز هوای سرگردانی به سرش زد

جایی در همین نزدیکی 

ای شهر 

تو ای همشهری 

رد پای خاطراتت همه ماندند بر من 

گذری باز شاید کردم 

لیک...اکنون به اجبار .. تو را بدرود  

روزی دوباره من برخواهم گشت