آدم چقدر ساده لوحانه، سرنوشتش را گاهی

به دست اخر قصه می سپارد.. و

بی دلیل منتظر می ماند برای انتهای داستانی

که سند محکومیت می شود برای تنهایی..

آخر قصه را نشنیده بگیر..

دست از روایت امید بردار..

بگذار فصل آخر، در دست نوشتن باقی بماند..


دعایم گرچه گیرا نیست،

دعایت میکنم اما نمیدانم چه می خواهی،

از او خواهم برای تو هر آنچه در دلت خواهی،

تو هم اندر قنوت خود دعایم کن،که محتاجم...

آخر قصه را بردار و با خودت ببر

همان یکی‌ بود و یکی‌ نبود

همان گنبد کبود

را برای من بگذار

در فکر شروعی دوباره ام

من بودم و هنوز کس دیگری نبود..


برای پرندگانی که

دستان استبداد

پرهایشان را چیده است

دیگر تفاوتی ندارد

آسمانی آبی

بر سرشان باشد یا

سقفی از آهن و سنگ


چشمانم را می بندم تا نبینم ...اما تو که می بینی 

گوش هایم را می گیرم تا نشنوم ...اما تو که می شنوی 

لبانم را بر هم می دوزم تا نگویم ...اما تو که .......  

صبرت بسیار است

سکوت .... باز هم سکوت . 

می گذاری که بُگذرم

عشقت ، می گذارد که بُگذرم 

همچون همیشه ، سَبُک مثل پَر...آزاد مثل باد 

می گذرم به یُمنِ مهرت 

سرخوش ، در آرامش

اما.... تو نگذر !!

تموم ميشه اين فاصله..........

ازم دوری اما دلت بامنه

 ازت دورم اما دلم روشنه

تو چشمای تو عکس چشمامه و

تو چشمای من عکس چشمای تو

تو این لحظه هایی که دورم ازت ، همه خاطره هامونو خط به خط

دوباره تو ذهنم نگاه میکنم

دارم اسمِتو هی صدا میکنم

کی گفته از عشق تو دست میکشم ، دارم با خیالت نفس میکشم

 چه حس عجیبی! چه آرامشی ! تو هم با خیالم … نفس میکشی

میدونم تو هم مثل من دلخوری ، تو هم مثل من بغضتو می خوری

نگاهت پراز حرف و دردِ دله

ولی خوب تموم میشه این فاصله

من یک زنم

هر چقدر هم که ادعای محکم بودن را در بیاورم

هر چقدر هم که ادعای مستقل بودن....

اینکه"ممنون" !

خودم از پسش بر می آیم....

باز هم ته تهش...

به آن سینه چاک مردانه ات نیاز دارم

به دست هایت حتی...

نمیدانی چه لذتی دارد...

وقتی تو از خیابان ردم میکنی


صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفتگو از مرگ ”انسانیت“ است.


این جمعه های بی خبر از تو...این غروب های باد آورده

این تقویم های از اعتبار افتاده...این ساعت های سر رفته از راس حوصله

و آن... همان اتفاق های نیافتاده..

آن لحظه های شانس که از راه نمی رسند...آن چشمهایی که خطور نمی کنند در من..

و خدایی که قسم راستش، تنهایی است..

تنـــ هایی...همین تن / هایی...که بی اجازه دور تنهایی ام را گرفته اند..

تمام این ها را هم اگر کنار هم بگذارم..

باور کن باز...هیچ دلی مستعد گرفتن و

هیچ جمعه ای حرام شعر نمی شود

هیچ آغوشی به خواب نمی ماند

هیچ عاشقانه ای زهر ترک نمی شود

و هیچ تخت خوابی متروک نخواهد شد..

اگر.. اگر قول بدهی...تا آخر این شعر با من راه / بیایی در آغوشم..

دلم را كسانى شكستند كه هرگز دلم به شكستن دلشان راضى نمى شد

عاشق نیستی‌ ... نباش ... صادق باش

میتوانی‌ هزاران بار بگویی‌ دوستم داری

میتوانی‌ جوری بگویی‌ که من باور کنم

که همه باور کنند

شب که میشود در آغوش تو آرام می‌خوابم

دوستت دارم

میدانم دوستم داری

و اصلا به این فکر نمیکنم

که در تاریکی‌ِ شب

در تنهایی‌ِ خودت

وقتی‌ من خوابم

وقتی‌ همه خوابند

هر بار که از این شانه به آن شانه میشوی

با خودت به چه فکر میکنی‌

و با وجدانت چه حرف‌هایی‌ می‌زنی‌

أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

امشب ديوانگى در من بالا زده.............

از حدقه آغوش ها..، بیرون بزن

خودت را ول کن به امان تنهایی.. دست از

تمام عشق های این حوالی بشور و از میان این همه.. تو

بیا و تنها قاپ خودت را بدزد.. بیا و

گول ظاهر هیچ عاشقانه ای را نخور...

تنهایی ات را قفل کن.. با دلت اتمام حجت..

در خودت ترمز خطر را بکش تا دیگر

گم و گـــــــور آغوش های بی در و پیکر نشوی..

بیا و قبول کن... تو

تنها، به درد تنهایی ات می خوری.. تا زمانی که

راه و چاه عاشقانه های بی آب و عــلف را نمی دانی..

آغوش ها.. آنقدر برهوت هستند که

تا به خودت بیایی گم شده ای در بیراهه ای که

دست هیچ کس به پیـــــدا کردنت، دراز نمی شود..

متنفرم از اين زندگى .......متنفر.........

هركى مياد ميگه : اهاى دختر مهربون.....دوستت دارم.....

ميگذره.....اين زمان ميگذره.....

خيال ميكنن مهربونى يعنى خريت....

ازت جونت و مى خوان....مى خوان چه بتونى چه نتونى همه چيزت و فداش كنى....

همين كارو ميكنى.....قد زورت.....اما كافى نيست...نيست.....

كافيه يه جا كم بيارى....

شروع ميكنن به تهديد....به لعنت..به نفرين...به رفتن...

ميگن: ميرم ميرم .....هوى دختر....ميرم ا...ميرم.....

بعد ميگم نه...نرو....چرا همش ميرم ميرم ميكنى.....من گناه دارم...تو رو خدا نرو.....

اما ميره تا فقط من بلرزم تا بشكنم...من و ميترسونه از اين دنيا....از خدا...

تا باز بيافتم به دست و پاش.....بشينم التماس كنم...گدايى كنم عشقش و.....

اى خدا....ديگه نميزارم........ديگه تموم شد.....

من ديگه نمى خوام اين آدم باشم......نمى خوام........

خدايا

ديگه نمى تونم

تموم كن اين بازى و....

من و راحتم كن

دلم اين زندگى و نمى خواد

دلم اين ثانيه ها رو نمى خواد

ديگه نمى تونم تحمل كنم

خدايا اين همه بار و نمى تونم تحمل كنم

چقدر ديگه زجر بكشم؟؟؟

تا كى بشينم و ذره ذره آب شدنم و ببينم؟؟؟

خدايا تمومش كن....تموم....

اين دنيا جاى زندگى كردن نيست........جاى آدمى مثل من نيست......

مـیدونی تنهایی کجاش درد داره ؟

انکارش

ابتدای شعر ِ من تو بنشین

پاهایت را دراز کن آنقدر که به قافیه برسم

تمام سنگینی ها برای سایه ی تو وزن را هم بی خیال می شوم...

به درک که در این شعر ، جایی برای روایت نمی ماند

این از اختیارات شاعرانه است معشوقه اش را کجای شعر بنشاند ..


دلم جنون میخواهد بی آنکه یادم بیاید تیمارستان ها اعتبار کافی  

برای بستری کردن ِ زهر خنده هایم را ندارند 

از در و دیوار ِ قرص هایم بالا می روم 

زبان در می آورم برای فلسفه که از پس توجیه ِ شب ادراری های چشمانم بر نمی آید 

زل می زنم به تمام آنها که سفید می پوشند و گوش هایشان را با قلب من تنظیم می کنند 

و تجویز می کنند : تخت برای خواب های من دو تخته کم دارد 

وقتی که از زور کابوس بالشم را به دندانم تزریق میکنم 

دیازپام را روی پاهایم می خوابانم 

من از سر درد های موضعی ... به زیر پوست اجتماع رسوخ کرده ام 

و با موش هایی عکس یادگاری گرفته ام 

که از گوش هایشان تا گند های اجتماع

هیچ دیواری برایشان کم نگذاشت .... 

جنون يعنى زبان ِ موش ها را بفهمی .... و آنقدر از دیگران بدانی 

که از خودت تا سرنگ های خواب آور بترسی

معبودم 

ما تلخ نه ، شیرین

با هیاهو نه ، در آرامش

کدورت را محو

عشق را چاشنی

غرور را رام

لحظه ها را قدر

سلامتی را قرین

دوستی را ارج

و نعمت را درک آرزومندیم.

محبوبم !

خود را سپرده ایم به سرنوشتی که امید داریم عنایتِ تو سلامِ آغازینِ هر روزه اش باشد .

منظورم ! 

برسان ما را به آنی که تو بر آنِمان ، نکو دانی..و بچشان ما را به طعمی که مکرر می کنی بر مقربان ارزانی

سرباز‌های بازی من جنگ نمی‌‌دانند و مرگ را نمی‌‌فهمند و کشتن را.. حتی به قدّ یک واژه باور ندارند

و فیل‌های بازی من در خاموشِ مطلق شب‌ هایشان...در خاموشِ مطلقِ شب هایم...پای می‌‌کوبند

بر توهمِ تاریخِ بی‌ سرانجامِ من...و اسب‌های بازی من

هنوز در حیرتِ فصلی که چنان پر درد گذشت

بهار را به آتش می‌‌کشند..و آینه را

و انتظار را به ماتم می‌‌کشند..و غربت ِ شاعر را

و پادشاهِ این بازی مثلِ یک دیوِ مست خواب‌های شیرینِ مرا با خیالِ عریانِ زنی‌ خراب می‌‌کند

و این بازی پلنگی را کم داشت

که وزیرِ بی‌ ناموسش را در هوسِ عشق بازی با آفتاب بدرد

و این بازی خانه‌های سفید را کم داشت

با دریچه‌ای به روز و بوی صلح آمیزِ اطلسی‌های باغچه ی پدر را کم داشت

و تو را کم داشت...و عشق را...

و سراسیمگی دست هایی‌ که صداقتِ دستانِ مرا کم داشت

خودم...قلعه ای...که بانویش بوی خیانت می‌‌دهد

تو برمی‌گردی

و زندگی را از جایی‌ که پاره شده

دوباره به‌هم می‌دوزیم.

در صندوقِ خاطره‌ها هنوز

نخ برای بخیه زدن هست!

این باران ها که به سرم می زند.. دوباره

مرا ته نشین معابری می کند که

در راه بندان خاطرات تو قُرق شده اند..

در خود کنار می زنم تا قبول کنم که

حالا تنها وارث غربت شهری شده ام

که روزی زیر رسـانا ترین نوازش هایش

به خواب می رفتم..

و تو...پلکت که 

سنگین بوسه های باران شد

بگذار فکرت

کمی در خاطرات من پرسه بزند...

میدانی...

خاطرات..، رک و پوست کنده تر از آنند که

بی انکه حتی بخواهی... دلت شور با هم بودن را بزند..

تو را به خاطرات نمی‌‌سپارم...همواره بوده ای همیشه هستی‌

این کوچه ی خلوتِ خاکی ... یعنی‌ تو..درخت‌های کهنسالِ این خیابان ... یعنی‌ تو

شب‌هایِ پر ستاره و بی‌ ستاره ... یعنی‌ تو

با صدایِ تو آمیخته است

صدایِ بالِ کبوتر‌هایِ همسایه..صدایِ بوقِ ماشین ها...صدایِ ظرف شستنِ مادرم

صدایِ درب‌ها یی‌ که بسته می شوند پنجره‌هایی‌ که باز می شوند

صدایِ مردمِ کوچه و بازار

تو از گلویِ دنیا با من حرف می‌زنی...تو از هر گوشه‌ ی این شهر مرا می خوانی‌

غروب که می شود

رویِ همان نیمکتِ همیشگی‌

زیر همان درختِ پیر

کنارم می‌‌نشینی

و با صدای سه تارِ پیرمردِ دوره گرد نجوا می کنی‌

من خاطره نیستم...... همواره بوده ام... همیشه در کنارت هستم

گریسته بود آن شب کسی‌ که از تنهایی‌ می‌ترسید

و از تاریکی‌ و از هجومِ سایه ها گریسته بود

در انتظارِ کسی‌ که هرگز نمی‌‌آید

در انتظارِ دستی‌ که به حکمِ روزگار ، به دستش نمی‌‌آمد

در انتظارِ پایانِ خوش یمنِ خوفناک‌ترین لحظه‌های زندگی‌

... لحظه‌های انتظار .....

لحظه‌هایِ شومِ انتظار پشتِ ابریِ پلک هایش دفن کرده بود 

ایمان به بازگشتی دوباره را

عبور کرده بود ازحضورِ آدم ها

از سکوتِ جنجالیِ پنهان در ازدحامِ آدم ها

مثلِ یک درختِ بی‌ ریشه

در تقدسِ خیالِ مستی آفرینِ شعله ور شدن

سوخته بود... سوزانده بود.... و سخت گریسته بود.....

هیچ زنی

تمام نمی شود

وقتی ...

امتداد نگاه یک مرد

تنها

به او ختم می شود

اگر نه ... که ما مرده ایم

و سالها بعد از این

مردانی بی چـــــشم

سر از گورستانی در می آورند ...

پر از زنانِ تمام شده ای

که از عشق

" رو" گردانده اند

و کاش پشتِ انبوهِ خاکستری پنجره

زنی‌ را می‌‌دید

ایستاده بر آستانه ی فصلی سرد

که مثلِ فروغ

بوسه می‌طلبید

و باران

و آغوشی بی‌ قرار

و کاش خاطره ی باغِ

از هجوم هیچ کلاغی نمی‌ترسید

کاش هیچکس نمی‌ترسید

پرسیدی کجایت درد می کند؟

بگو ببوسمش، تا زود خوب شود!

و من عاجز از این که

چگونه می شود محل دقیق خاطرات را

به یک نفر نشان داد؟!!


ترا که دوست دارم

بهار،سبزتر است

خدا مهربان تر است

باران نرم می بارد

و من ساده تر می رویم

ترا که دوست دارم

درخت ها 

رودها

واژه ها

ستاره ها

حتی خودت هم زیبا تر می شوی


رنجیده ام 

دستم را در دستِ لحظه ات بگذار

که آغوشِ این شهر افق ندارد

که خواهش بزرگی‌ ‌ست

دلتنگ نبودن در کوچ

و آرزو یِ زیبائی ست

باز گشت


..ماى من.....

هیچوقت چنین روزی را تصور میکردی؟

تصور میکردی یک روز دنیای زنی شوی؟

تکیه گاه زنى شوى؟؟؟

تصور میکردی روزی زنی تو را از همه کس بیشتر دوست داشته باشد؟؟

از همه بگذرد تا فقط در کنار تو باشد؟

میدانستی دنیای من شدى؟؟؟؟ 

میدانستییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟

 آری تو دنیای منى

هر روز با مهربانیت ...با قلب پاكت عاشقتر میشوم 

من در کنار تو با اینکه در این شهر تنهایم احساس امنیت میکنم

 شاید همه روزهای ما شاد نباشد اما مهم عاشق بودن ماست

 ما از هم نمیزنیم

ما با هم می مانیم.