گریسته بود آن شب کسی‌ که از تنهایی‌ می‌ترسید

و از تاریکی‌ و از هجومِ سایه ها گریسته بود

در انتظارِ کسی‌ که هرگز نمی‌‌آید

در انتظارِ دستی‌ که به حکمِ روزگار ، به دستش نمی‌‌آمد

در انتظارِ پایانِ خوش یمنِ خوفناک‌ترین لحظه‌های زندگی‌

... لحظه‌های انتظار .....

لحظه‌هایِ شومِ انتظار پشتِ ابریِ پلک هایش دفن کرده بود 

ایمان به بازگشتی دوباره را

عبور کرده بود ازحضورِ آدم ها

از سکوتِ جنجالیِ پنهان در ازدحامِ آدم ها

مثلِ یک درختِ بی‌ ریشه

در تقدسِ خیالِ مستی آفرینِ شعله ور شدن

سوخته بود... سوزانده بود.... و سخت گریسته بود.....