...
در برابر آینه ایستاده ام و با خود صحبت میکنم
دیر زمانی است که مستقیم با چشمانم سخنی نگفته ام
و مدتهاست که حرفهایم روی دلم مثل انبار باروت در حال انفجار است
میگویم:
سلام عزیزترینم
خوبی؟ بی من خوشی؟
صدای من در خانه دلت نیست از این سکوت لذت میبری؟
حقت را از این دنیا گرفتی؟ همان حقی که همیشه میگفتی از تو ضایع شده ؟
خانه جدیدت را ساختی؟ همان که از ابتدا بر پایه منطق و عقل بنا شده و هیچ چاشنی احساسی ندارد؟
با توام
سرت را بالا بگیر و لبخند بزن
خودت به من یاد دادی که جسورانه پای تصمیماتم بمانم
حالا هم فریاد بزن تمام دلخوشیهایی که سالها آرزویش را داشتی...