...

در برابر آینه ایستاده ام و با خود صحبت میکنم

دیر زمانی است که مستقیم با چشمانم سخنی نگفته ام

و مدتهاست که حرفهایم روی دلم مثل انبار باروت در حال انفجار است

میگویم:

سلام عزیزترینم

خوبی؟ بی من خوشی؟

صدای من در خانه دلت نیست از این سکوت لذت میبری؟

حقت را از این دنیا گرفتی؟ همان حقی که همیشه میگفتی از تو ضایع شده ؟

خانه جدیدت را ساختی؟ همان که از ابتدا بر پایه منطق و عقل بنا شده و هیچ چاشنی احساسی ندارد؟

با توام

سرت را بالا بگیر و لبخند بزن

خودت به من یاد دادی که جسورانه پای تصمیماتم بمانم

حالا هم فریاد بزن تمام دلخوشیهایی که سالها آرزویش را داشتی...

ادامه نوشته

کاش می شد در هیچ کجا، پنجره‌ای کاشت برای تماشا

می شد به عشقِ نگاهِ یک دیوانه، دنیایی ساخت ، تا همه ی زمین جهان سوّمش می‌‌شد

دیوانه‌ای که یک تهِ سیگار داشت و هزار معمای لاینحل و چشمانی که عینهو دو برّه ی غریب گم شده بودند!!!

کاش اینهمه محال نبود

چمدان‌هایمان پر از حماقت نبود دفترِ سفیدمان در فکرِ پرواز نبود

کاش کتابی‌ بود که بشود دمی در آن خوابید..دفترِ سفیدمان در فکرِ پرواز نبود

آری گلم، دلم...ورق میزنم تو را

سرگذشت کسی‌ که فکر میکرد هیچ کس نبود

کسی‌ که آفتابِ فردا برایش طلوع نکرد

کاش خانه ی تو ، پشت کوچه ی توهم نبود..کاش اشک‌هایت خونبهای عمرِ رفته ات نبود 

آری گلم، دلم..تو را گریه می‌کنم ، به طراوت..

گریه می‌کنم تو را

بی‌ مجالِ اندیشه به باغچه ی خانه

که مردنِ تو مردن یک برگ نبود ... بود ؟؟؟

"من"را نخواست و گفت"من "رفت...

خسته از تمام دلواپسى ها...خسته از تمام بى وفايى ها...

خسته از تمام انتظارهاى بيهوده...

خسته از تمام تهمت ها، بى حرمتى ها....

ميروم..چمدانِ دلتنگيهايم هم بماند براى تو....

چمدانى كه تمام دلسوختگى هاىِ من حملِ اوست....

و سوالى كه هميشه با من خواهد ماند اين است...

چه كسى "مادر" خود را هرزه اى بى ارزش خواند؟؟؟ چه كسى!!!......

ميروم تا براى هميشه " خدا"حافظ  گفتنت پر ارزش بماند...

ميروم تا نفسهايت در اتاقت برقصند...تا زنده بمانى...

ميروم تا بدانى نيازى به آن همه خنجر نبود..به آن خاك و خون كشيدن ها...

"مردى"كه از تمام زورش استفاده كرد تا مرا كمتر از يك سگِ خيابانى نشان دهد...

زمانى كه ميدانست من تمام "وجودم" را به او بخشيده بودم.....

و تو "ما" را سوزاندى...و ندانستى خاكسترِ اين قلب تا كجاى اين زمين دفن خواهد شد....

و بدان "نخواستنت را تا ابد به گوش "دل" آويزان خواهم كرد".....دلى كه "عاشقانه دوستت داشت"

برایش نوشتم عزیزم برگرد

برایش نوشتم حال بد بهانه است

بیا و خرابی‌ دنیای مرا ببین

نوشتم نمی‌‌خواهم بدانم چه اتفاقی‌ افتاده

برایت خواهم گفت از اتفاقاتی که هنوز نیفتاده

برایش نوشتم من انتظار میکشم به سبک خودم

همانی که تو غرور میخوانی‌‌اش و من سکوت

برایش نوشتم نگذار سادگی‌ کودکانه من به بلوغ زودرس برسد

نگذار صداقتم زود بمیرد

برایش نوشتم..کسی‌ این نامه را برایت می نویسد که هنوز شبیه خودش است

بازگرد تا دیر نشده

برایش نوشتم جواب لازم نیست

هنوز حس ما گرم است

برگرد عزیزم...برگرد..

خدايا....

براى چى اينهمه قلبم تند تند مى زنه؟؟؟؟؟؟

دارم نابود ميشم......

چرا راحتم نمى كنى؟؟؟؟

اين زندگى....مال من نيست.......

تو رو به تمام خوبيات راحتم كن......

خيلى چيزا مونده توو دلِ تنهام....از اون چيزا كه فقط من ميدونم و تو.......

پس كمكم كن...همه رو خوشحال كن.....

چه ساده لوحانه است.. مثلا همین که خودت را بی دلیل می سپاری به دست روز مبادا..

یا اینکه در خیالت

نمک می پاشی، تا کپک نزنند آرزوهایی که سلانه سلانه روی هم تلنبار کرده ای..

چه احمقانه است اینکه آدمی

گاه دل خوش می شود به یک مشت

رویای باد آورده.... مثلا بی جهت دلداده عشقی می شود که

بعدتر ها سند محکومیت اش می شود به تنهایی...

و چه کودکانه است تنها شدن.. همین که مثلا

لاجرعه بالا می روی از دیوار حاشا.. ماله می کشی

احساسی را که حالا روی دلت سنگینی می کند..

عذر روز مبادا را بخواه و

اعتماد کن به باور همین امروز..

باور داشته باش این آرزوها فرمالیته تر از آن هستند که

به تن فردایت، لباس رسمی خوشبختی بپوشانند..

اين هم از امروز.........

عشق همانقدر که بزرگم می‌‌کند و شاد و اميدوار..

همانقدر هم تحقیرم می‌‌کند و مايوس و غمگين..

یک روز خوشبخت‌ترین آدمِ روی زمین

یک روز بى ثابت..بى اراده...

بلاتکلیف می‌‌شوم

یک روز عاشقِ شاعر..و شاد

یک روز بیزار از هر چه حرفِ قشنگ بی‌ کلام‌ ترین می‌‌شوم

تو با منى...خاطراتت با من..تمام این دنیا با من است

عجیب در کنارِ تو

تنها..و تنها تر و تنهاترين ميشوم

و گرچه عشق زیباترین دلیلِ بودن است

هر روز ، بیش از روزِ پیش

از این زندگی‌ سیر می‌‌شوم


کسی‌ نمی‌‌داند جاده‌ها برای چه طولانی اند

شب برای چه دراز هوا چرا بارانیست..ایستگاه‌ها چرا خالی‌ ؟؟

کسی‌ نمی‌داند..فصل ها..برگ ها..هفته‌های هزار روزه..خواب‌های هزار پاره..انفجارِ بی‌ طنینِ یک بغض

چه ربطی‌ به کوچه دارد..چه ربطی‌ به انتظاری سوخته..به ابهامِ مرگ آورِ یک تاخیر

به حافظه ی خونینِ یک مسافر دارد

کسی‌ نمی‌‌داند باغچه چگونه پر از اندوهِ یاس می‌‌شود

و مهتاب با چه حسرتی از گیسوانِ سیاهِ یک زن تاب می‌‌خورد

که شوقِ نوازش چه دیوانه وار در دست‌های مردِ عاشق سُر می‌خورد

کسی‌ نمی‌‌داند

در ادعای ما و آینه

آینه ... برای چه ؟؟؟

دوستت دارم پریشان ، شانه می خواهی چه کار ؟

دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟

تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان عشق کن

ای که شاعر سوختی ، پروانه می خواهی چه کار ؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟

مثل من آواره شو از چار دیواری در آ ! 

در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟

خُرد کن آئینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار ؟

مدارا ميكنم وقتى كه تو ميرى.....

من اونقدر عاشقت هستم که با این حال ، می خوام پشتِ سرت حرفای خوب باشه

دلم می خواد که هرجای جهان هستی ، تو قلبِ تو یه دریا زندگی جاشه

چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی ..

یکی که بهش اعتماد داری ..

بهت اعتماد داره ..

از دلتنگی هاش برات میگه ..

از دلتنگی هات براش میگی ..

آروم میشه ..

آروم میشی ..

حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه ..

این حس مثل قطره های باران پاکه

آغوش یک مرد

گاهی‌

دنیایِ زنی‌ را خراب می‌‌کند

گاهی‌ ، آباد

.به مردی که زبانِ سکوت زن را بفهمد ، باید گفت خدا قوت

نگاه کن.. آنطرف را می گویم

کسی شبیه تو خودش را از چشم من تحویل نمی گیرد

کسی شبیه من..اشک هایش را قبل گریه فروخته است..

درست آن روبرو.. نگاه کن.. ببین

کسی شبیه من در دست ویرایش مانده و

کسی شبیه تو، درست زیر بار چاپ... / / / رفته است.. 

شعری شبیه تو، زخم زبان / زد می شود در کتاب ها

شاعری شبیه من بدنامی تو را به شعر می خرد هنوز..

نگاه کن.. ببین

کسی شبیه تو فردا را به فال نیک / می گیرد خودش را از

کسی شبیه من / در خودش کلنجار می رود که آغوشش

در سر کسی / دیگر هوای شعر نیاندازد..

کسی شبیه من در خویش غرق می شود

تا دیگر سر از ســـــــــاحل هیچ آغوشی در نیاورد..

(کسی‌که داغِ خودش را تازه می‌کند،در آغوش هیچ آتشی خطر نمی‌‌کند) و تمام.....

تو از رنج‌های من برایِ فراموش کردنت چیزی نمی‌دانی هیچ کس نمی‌‌داند
هیچ کس جز خودم و همان خدائی که دیگر دوستم ندارد و دیگر دوستش ندارم
مثلِ یک پلنگِ وحشی با خودم دست و پنجه نرم می‌کنم
خودم با خودم حرف می‌‌زنم و میگذارم یک دیوانه که خودش را به زور در سرم جا داده نصیحتم کند.
شب‌ها ، این شب‌هایِ تاریکِ طولانیِ بی‌ پدر
حرف‌های تو ، آخرین حرف‌های تو ، شکلِ یک سگِ هار می‌‌شوند
سگی‌ که وحشی تر از قبل وجودِ نازکِ مرا می‌‌درد و می‌‌درد و می‌‌درد
... و من باز هر شب بیشتر دوستت دارم

و صبح که خسته و خون آلود و دلتنگ و کلافه بیدار می‌‌شوم
هنوز آرزو می‌کنم فراموشت کنم.
چنگ می‌‌زنم به ته مانده ی اراده‌ای که دارم
به آخرین قطره‌های غرورم التماس می‌کنم
... التماس ... التماس ... التماس ...

کسی‌ ، چیزی ، نیروئی ، باید مرا از مراجعه
از تکرارِ یک اشتباه باز دارد.
کسی‌ باید منعم کند از این عشق
از این حس ِ مسموم
از این حقارتِ پی‌ در پی‌ که تو دچارم میکنی‌
کسی‌ باید مرا از این وابستگی
از این دلبستگیِ بیهوده یِ شرم آور نجات دهد
... آه بیزارم از خودم
بیزااار
بیزاااار........