...
برایم سکوت نکن
چرا نگاهت بی فروغ شده...
مگر نگفتی که آشیانه هایی که با صدای عاشقانه پر میشوند مثل خانه های چوبی با یک فریاد فرو میریزند.....پس چه شد که متروکه من هنوز پابرجاست و قصر آهنی تو در حال ریزش؟؟
بگذار من برایت بگویم
در آیین زندگی من تنها راه عبور از خیال به دنیای واقعی، عشق است و لبخند....
همین دو را اگر داشتی اکنون نه دلت تنگ بود نه دلت گیر بود و نه زلزله ای در حال ویرانی شهر خاموش رویاهایت....
مهم نیست
بازگرد من برای تو همیشه آغوشی باز دارم و یک سبد گل لبخند.....
+ نوشته شده در ساعت توسط
|