مگر مهم است چقدر در جیبم دارم ؟
تنها همینقدر که دستهایم در جیبم احساس بی کسی نکنند کافیست
پرنده ِ مهاجر داریوش باشد یا دیوار سنگی ِ گوگوش
همینکه در گوشم بهانه ای برای نشنیدن دیگران است آرامم میکند
قدم میزنم بی منت چشم هایی که لباس هایم را تحویل میگیرند یا نه
آزادم ... آزاد ... نه در قامت یک پرنده ... که در اوج انسان بودن و درگیری هایش آزادم
خاطراتم برای دیروز و آینده نگری ها برای فردا ...
امروز را در امروز نفس بکش...اصلا روی همین خط عابر پیاده زندگی کن .
آنقدر درکش کن که مهم نباشد برای دیگران خنده داری یا نه
حفظ آبرو باشد برای هر کس که تاییدش را از چشم دیگران گدایی میکند ...
آسمانت را با هیچ کس قسمت نکن
حتی نگذار بادبادک حسابت کنند...بادبادک تنها همان قدر از آسمان سهم میبرد که نخش به او اجازه دهد
اما خود را با خیال در زمین نبودن آرام میکند
نگذار هیچ نخی به تو وصل باشد...نخ ها تنها لایق عروسک های خیمه شب بازی هست و بس