گل آفتاب گردان را دیده یی ؟؟؟
یاد تو میافتم
یادم باشد یک بار نقاشیت کنم
کودک پا برهنه یی که رنگ آفتاب برای جاجیم مادر بزرگ میبرد
چشم محجوبی که انار برای یار دانه میکرد
و سیبی که از دستی افتاد
یادم باشد یک بار شعری برایت بخوانم
از این هجوم واژهها که باید جلدش کرد
از این غروبهای خاکستری دور از دیار یار !!
از این آمدن نیامدنهای یار
برایت از گل آفتاب گردان بگویم
یادت باشد این دفعه که مرا دیدی
درختهای انجیر باغ را نشانم دهی
دلم هوای یک عاشقانه آرام کرده