گل آفتاب گردان را دیده یی ؟؟؟

یاد تو میافتم

یادم باشد یک بار نقاشیت کنم

کودک پا برهنه یی که رنگ آفتاب برای جاجیم مادر بزرگ میبرد

چشم محجوبی که انار برای یار دانه میکرد

و سیبی که از دستی‌ افتاد

یادم باشد یک بار شعری برایت بخوانم

از این هجوم واژه‌ها که باید جلدش کرد

از این غروب‌های خاکستری دور از دیار یار !!

از این آمدن نیامدن‌های یار

برایت از گل آفتاب گردان بگویم

یادت باشد این دفعه که مرا دیدی

درخت‌های انجیر باغ را نشانم دهی‌

دلم هوای یک عاشقانه آرام کرده

پشت این پنجره که میرسم...تو را می‌‌بینم

نشسته ای پشتِ میز خودمان ( پشتِ ... میزِ ... خودما ا ا ا ا ان ... حواست هست؟؟)

سرت را کج کرده ای..لبخند تحویل اعترافاتِ من میدهی‌ ( حالا که فکر می‌‌کنم ... شاید هم پوزخند)

من هر روز ... هر روز خدا ... حرف تازه‌ای برایت داشتم

شاید یادت نباشد..شاید ندیده بودی ( شاید نه ... ندیده بودی)

تو نمی‌دانی ( ... و نخواهی دانست)

فقط خدا میداند.." دوستت دارم " را هر روز با حال دیگری می‌گفتم

نیستی‌.. نیستى..نمی‌دانی..فقط خدا میداند ( همان که تو را از من دور نگه داشت)

چطور ... با چه حالی‌ ... "دوستت" داشتم

هیچکس... هیچکس .... نمی‌‌داند

تو را

چطور

با چه حالی‌

" دوست دارم"

فرار از خانه

فرار از شهر

فرار از هیاهو

فرار از اندیشه‌هایِ کور

روبه تنهایی‌

روبه کویر

روبه شب‌هایِ پر ستاره

و سکوت

سکوت

سکوت

و آغوشی که در تاریکی‌ به رویم باز شود

و آرام زیرِ گوشم بگوید

" پس سلامت کو ؟؟؟ "


همین بغض های پشت پرده..این ابرهای باد آورده..

اشک هایی که لفتش نمی دهند.. بی هوا می بارند

لعنت به همین اشک ها که به آب می دهند دسته گل غرورت را..

لعنت به این چشم های زبان دراز این چشمانی که تن نداده به آسیاب، سفید هستند..

و قسم به این ریتم گرفتن از صدای شکستن ها..این "دل" شکستگی های "بغض.. "

و آن "غروری" که از وسط ترک برداشت..ریتم می گیری با همین ها..

حرف هایت را نشخوار می کنی روی ضرباهنگ شکستن ها

بخش می شوی روی نت به نت همین تثلیث تا

باور کنی آرام که از قلم عشق افتاده ای..

شکستن که...به دل و بغضت بنشیند.. غرورت بر باد می رود..

چشم هایت را روی تمام بشریت، درویش می کنی تا همیشه 

یادت بماند که گاه به سادگی پرسیدن یک نشانی

به دَرَکِ بی کسی واصل می شوی..


زمانى كه دروغهايت را باور نكنند...شاعر مى شوى....واى از ساده دلها.......

من شاعرانی را میشناسم که از عشق می‌نویسند

و نمی‌دانند عاشقانی که از آغوش پر خالی‌ اند

در پنهانی‌ترین بغض شان حرف‌ها دارند

حرف‌هایی‌ که می‌‌توانند شهری را

نه دنیا را با همه قلب‌هایی‌ که میزند

به لرزه در آورند

قلم و دفترت را جمع کن شاعر

این روز ها

هر جایِ تنهایی‌ را که خواستی‌ رایگان به نامت میزنند

اگر توانستی از ماندنی‌ها بنویس

"از با هم بودن ها"

ما به روزگاری رسیده ایم که

از حلوا حلوا گفتن هم ، دهانمان شیرین می‌‌شود