همه شب نالم چون نی كه غمی دارم دل و جان بردی اما نشدی يارم.....

خداحافظ

عاقبت خاك شود 

حسن جمال من و تو

خوب و بد ميگذرد

واى به حال من و تو

آنكه مرا زخمىِ خود مى خواهد

آدمِ من نيست

آدم نيست و

من سال هاست

حواى بى آدمم.....

حواسم نيست!

دروغ.....فريب....تا كجا؟؟؟

به صاحب این اذان ... به صدای این اذان قسم که عاشقتم و بهت وفادارترینم با ذره ذره جونم و نفسهام ...

خدايا

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

..............................

من خودم را مى بخشم

بله!گاهى هوش و خرد آدمى  چيزهايى را بايد ببخشد كه قلب آدم بر آن صحّه نمى گذارد

خدايا

منُ بخاطر تمام اشتباهاتم ببخش

گذشته و حالم  و ببخش

براى تمام روز و شبهايى كه تورو نديدم ببخش

با همه ى قلبم پشيمونم 

ببخشم

ببخش

....

 

رمضان
شکل دیگر دلتنگی های من است
وقتی روزه دارم 

به ندیدنت

به نشنیدنت...

به فراموش كردنت...

 

الهى شكر............

الهى شكر........

الهى شكر.....

رفتن خوب است. گاهی. نبودن. نمایشِ نبودن. خوب است آدم جای خالی‌اش را نشان بدهد. به همسرش، معشوقش، رفیقش، خانواده‌اش، و حتی خودش. خوب است آدم به یاد بیاورد - و به دیگران یادآوری کند - که وقتی نبود، زندگی چگونه بود. خوب است آدم سکونِ متعفنِ مردابِ عادت را بر هم بزند. خرقِ عادت. سنگ بزرگی بیندازد وسط روزمرگی و خوابِ مرداب‌وارش را پاره کند. آدم‌ها - از جمله خودِ آدم - باید بدانند بودنش بهتر از نبودنش است. باید یادشان بیاید. گاهی با یک سفر. یا رفتنی کوتاه. حتی با قهر. گیرم که ترسناک به نظر برسد. «اگر نخواهد که من برگردم چه کنم؟». بله، آدم چه کند؟ آدم باید از خودش بپرسد. باید شجاعت روبه‌رو شدن با آینه‌ای که تصویرش در او نیست - دیگر نیست - داشته باشد.

اما بیایید یک چیزی درِ گوش‌تان بگویم: رفتن، نبودن، نمایشِ نبودن، نباید زیاد طول بکشد. نباید عادت شود. نباید گذاشت دلتنگی به حد نهایت برسد. نباید گذاشت دل، به دلتنگی خو کند، یادش بگیرد و با آن کنار بیاید. آدم نباید آن‌قدر برود و دور شود، که از مدار جاذبه‌ی کسانی که دوستش دارند خارج شود. بگذارید درِ گوش‌تان بگویم: آدمی که یک بار تا پای مرگ رفته باشد و برگشته باشد، دیگر از مرگ نمی‌ترسد. آدمی که یک بار تا سرحد مرگ دلتنگ شده باشد و زنده مانده باشد، دیگر از فقدان نمی‌ترسد.

 

معرفت بود

يا 

منفعت...؟؟؟

با اينكه جواب را مى دانم

ولى باز صبر خواهم كرد.......

نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته‌است
و به جای پنج شاخهٔ انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست

چه سود از مهر ورزیدن

چه حاصل از وفا کردن

 

لعنت به تمام باورهايى كه تو به من دادى.......

تو خاک خیس ساحل ، کشیدم نقش یک دل

 آخرین یادگاری ..

با گریه گفتم آخر مرا بی یارو یاور

به دست که میسپاری؟

 خدايا

دلم تا آخرين سقف آسمانت شكست

...