آدمِ من نيست
آدم نيست و
من سال هاست
حواى بى آدمم.....
حواسم نيست!
دروغ.....فريب....تا كجا؟؟؟
خدايا
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
..............................
من خودم را مى بخشم
بله!گاهى هوش و خرد آدمى چيزهايى را بايد ببخشد كه قلب آدم بر آن صحّه نمى گذارد
منُ بخاطر تمام اشتباهاتم ببخش
گذشته و حالم و ببخش
براى تمام روز و شبهايى كه تورو نديدم ببخش
با همه ى قلبم پشيمونم
ببخشم
ببخش
....
شکل دیگر دلتنگی های من است
وقتی روزه دارم
به ندیدنت
به نشنیدنت...
به فراموش كردنت...
اما بیایید یک چیزی درِ گوشتان بگویم: رفتن، نبودن، نمایشِ نبودن، نباید زیاد طول بکشد. نباید عادت شود. نباید گذاشت دلتنگی به حد نهایت برسد. نباید گذاشت دل، به دلتنگی خو کند، یادش بگیرد و با آن کنار بیاید. آدم نباید آنقدر برود و دور شود، که از مدار جاذبهی کسانی که دوستش دارند خارج شود. بگذارید درِ گوشتان بگویم: آدمی که یک بار تا پای مرگ رفته باشد و برگشته باشد، دیگر از مرگ نمیترسد. آدمی که یک بار تا سرحد مرگ دلتنگ شده باشد و زنده مانده باشد، دیگر از فقدان نمیترسد.
يا
منفعت...؟؟؟
با اينكه جواب را مى دانم
ولى باز صبر خواهم كرد.......
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشتهاست
و به جای پنج شاخهٔ انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
لعنت به تمام باورهايى كه تو به من دادى.......
آخرین یادگاری ..
با گریه گفتم آخر مرا بی یارو یاور
به دست که میسپاری؟