خوب میدانم

قاتلِ من خواهد گریست

از نجابتِ پر شکوهِ عشقی‌

که از دامنِ من بر دست‌های او می‌‌چکد

سر بر سینه ی بی‌ زنده گی‌‌ِ من

بر پیچیدگی‌ِ شب های بی‌ عطرِ مویِ سیاهِ من

خواهد گریست

بر تک‌ تک‌ واژه‌هایی‌ که میشد شعر باشد و اشک شد

بی‌ هیچ آرزویی

بر گونه‌های خسته ی قاتلی

که بر دلباختگیِ شاعر

چنان بی‌ قرار

چنان بی‌ قرار

گریست

دلهره دارم..!...نه هواىِ بارانيست، نه پاييز،و نه غروب است..

نه بغض دارم..نه غمگينم..نه خامووشم

فقط جاىِ خالىِ تو كنارِ من، زمستان شده..

نه ميتوانم كوچ كنم نه به يخبندان عادت كرده ام..

دلشوره دارم...انگارجايى، جا مانده ام..

جايى نزديكهاىِ

آغوش تو..!

دلشوره دارم ميدانم كه،

در تلخىِ اين شوره زار

نه تو سبز ميشوى،

و نه من جارى ...

و اين قصه ايست ،

كه تا پايان دنياى من به سر نميرسد

شهر درگیرِ تو...من درگیرِ تو...تو درگیرِ چه کسی؟

باورمان که آلوده ی ایمانِ قبیله باشد حکم محکومیتیست..که گناهش را انجام نداده ایم

غرقِ ساحلِ دریا شدن در یک غروب که مهم نیست روزش چه روزیست

یعنی می توان دل داد به هر بغضی...این واژه ی "تو" اینروزها همه را شاعر کرده 

وقتی که نباشی تمامِ قبیله قدیس می شوند

وقتی که نباشی همه از سرِ ناچاری عاشقِ خدا میشوند

کفر نمیگویم اما خیال کن من و تو در زیرِ نم نمِ باران قدم میزنیم

وای به لحظه ای که با لبخند و شوق همراه باشد تمامِ هزار و چهارصد و خورده ای پیامبر از یاد میرود

نمی رود؟

............

ادامه نوشته

محبوبم سکوت را در خود جویدن و بلعیدن درد بی تحملی است

محبوبم

تو باید باشی‌ !

بگذار بگویند ما دیوانه ایم

بگذار بگوئیم که میگویند ما دیوانه ایم

محبوبم از عشق می‌‌شود سر سام گرفت ... سر سا ا ا ا ا ا ام

محبوبم

برای نبودن همیشه وقت هست

من زندگی‌ را در چشمان تو دیده ام

نگذار به اسم عشق ما را به تختِ مرگ ببندند

بگذار برای یکبار هم که شده

با دل خوش از این دنیا سیر شویم

محبوبم

بگذار شیفته بمانیم

بگذار شیفته بمیریم..

گامِ اول را تو بردار

به روزگاری که "سلام" و "خداحافظ" فرقی‌ با هم ندارند

نه ماندنِ کسی‌ حادثهٔ است

نه رفتنِ کسی‌ فاجعه

نزدیک تر بیا

دوست ندارم از این فاصله ، از "فاصله ها" صحبتی کنم..


ياد نخواهم گرفت......

همه چیز را یاد گرفته ام..یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !! همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی ! یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!همه چيز را یاد گرفته ام !یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگرفته ام ...

((که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت))

نمیدانی چقدر دلم میخواهد چشمانم را به هر چه که گذشته است ببندم و به روبرو نگاه کنم

به فردایی که دوست دارم تو هم در آن باشی به روزهایی که از حس خواستنت سرشار است

از لحظه هایی که عقربک هایش را به آستان با تو بودنم پیوند میزنم

و شبهایی که سیاهی اش را با حسی ناشناخته به روشنی نگاه تو میدوزم

دوست دارم با خودم تمام واژه های سپیدی که تورا برایم معنا میکند تکرار کنم

و از تمام شاخه های آویخته درخت یاس به یاد عطر نفسهایت گلی بچینم 

و آن را در گوشه گوشه اتاق خالی ذهنم بیاویزم

باشد تا تمام دالان های یادم از عطر رویش و حضور بی بهانه ات مالامال شود

خوب میدانی خوب میدانی که من با ثانیه ثانیه با تو بودن زندگی میکنم 

و لحظات بی تو بودن را با بی رحمی قتل عام میکنم

هر چند که میدانم هر چه هم این لحظات را بکشم باز باید برای داشتنت با روزگار ستیز کنم

اما ...برای دقایق نداشتنت چاره ای نمیاندیشم و برای آن وقتهایی که هستی در دلم جشن برپا میکنم

و با نگاه رویاییت جای جای دلم را آذین میبندم نمى دانم ميدانى يا نه

لحظه تولد من به همان ثانیه ای برمیگردد که تو برای اولین بار به من گفتی: دوستت دارم!

میبینی اتفاق ها چه زود می افتد؟ میبینی دنیا چه زود رنگ عوض میکند؟ تو تنها اتفاقی هستی که نمی افتی

هر شب تو را دعا کردن..هر شب به معراجِ نبودنت رسیدن..از من پیامبری ساخته..بی یار..بى كتاب.. 

که تنها معجزه اش دلتنگی های شبانه ایست شبیه تو..شبیه تویی که شبیه تو نیست..شبیه رویاست

شبیه قصه است..قصه ای که مرا وادار به غصه میکند

من ، تنها پیامبر گناه کارِ خدا بودم که ترکیبِ بی دلیلِ باران و اشک را در واژه ی "تو" خلاصه کردم

و در آغوش گرفتنِ تو ، حتی در خیال را حلال خواندم

و قانونِ گناه خواندنِ موهای آشفته ی تو در باد را به هم زدم

و نوشتم که میشود نباشد ، اما زیر باران با او قدم زد..میشود خیالش را به رقص دعوت کرد

میشود دوستش داشت ""حتی اگر نفرینت کند""

و شدم پیامبرِ نسلی که بی صدا فریاد می زند

خدایا تنها یک شب

یک شب مرا به رسالت برسان

خواهی دید چقدر آدمها هستند

که عشقشان را یواشکی دوست دارند


امروز ١ دى ماه است.......

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریکِ خدا مانند

دلم تنگ است. 

بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من

که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها

و من می مانم و بیداد بی خوابی.