هر شب تو را دعا کردن..هر شب به معراجِ نبودنت رسیدن..از من پیامبری ساخته..بی یار..بى كتاب.. 

که تنها معجزه اش دلتنگی های شبانه ایست شبیه تو..شبیه تویی که شبیه تو نیست..شبیه رویاست

شبیه قصه است..قصه ای که مرا وادار به غصه میکند

من ، تنها پیامبر گناه کارِ خدا بودم که ترکیبِ بی دلیلِ باران و اشک را در واژه ی "تو" خلاصه کردم

و در آغوش گرفتنِ تو ، حتی در خیال را حلال خواندم

و قانونِ گناه خواندنِ موهای آشفته ی تو در باد را به هم زدم

و نوشتم که میشود نباشد ، اما زیر باران با او قدم زد..میشود خیالش را به رقص دعوت کرد

میشود دوستش داشت ""حتی اگر نفرینت کند""

و شدم پیامبرِ نسلی که بی صدا فریاد می زند

خدایا تنها یک شب

یک شب مرا به رسالت برسان

خواهی دید چقدر آدمها هستند

که عشقشان را یواشکی دوست دارند