خوب میدانم

قاتلِ من خواهد گریست

از نجابتِ پر شکوهِ عشقی‌

که از دامنِ من بر دست‌های او می‌‌چکد

سر بر سینه ی بی‌ زنده گی‌‌ِ من

بر پیچیدگی‌ِ شب های بی‌ عطرِ مویِ سیاهِ من

خواهد گریست

بر تک‌ تک‌ واژه‌هایی‌ که میشد شعر باشد و اشک شد

بی‌ هیچ آرزویی

بر گونه‌های خسته ی قاتلی

که بر دلباختگیِ شاعر

چنان بی‌ قرار

چنان بی‌ قرار

گریست