"من"را نخواست و گفت"من "رفت...
خسته از تمام دلواپسى ها...خسته از تمام بى وفايى ها...
خسته از تمام انتظارهاى بيهوده...
خسته از تمام تهمت ها، بى حرمتى ها....
ميروم..چمدانِ دلتنگيهايم هم بماند براى تو....
چمدانى كه تمام دلسوختگى هاىِ من حملِ اوست....
و سوالى كه هميشه با من خواهد ماند اين است...
چه كسى "مادر" خود را هرزه اى بى ارزش خواند؟؟؟ چه كسى!!!......
ميروم تا براى هميشه " خدا"حافظ گفتنت پر ارزش بماند...
ميروم تا نفسهايت در اتاقت برقصند...تا زنده بمانى...
ميروم تا بدانى نيازى به آن همه خنجر نبود..به آن خاك و خون كشيدن ها...
"مردى"كه از تمام زورش استفاده كرد تا مرا كمتر از يك سگِ خيابانى نشان دهد...
زمانى كه ميدانست من تمام "وجودم" را به او بخشيده بودم.....
و تو "ما" را سوزاندى...و ندانستى خاكسترِ اين قلب تا كجاى اين زمين دفن خواهد شد....
و بدان "نخواستنت را تا ابد به گوش "دل" آويزان خواهم كرد".....دلى كه "عاشقانه دوستت داشت"