این جمعه های بی خبر از تو...این غروب های باد آورده

این تقویم های از اعتبار افتاده...این ساعت های سر رفته از راس حوصله

و آن... همان اتفاق های نیافتاده..

آن لحظه های شانس که از راه نمی رسند...آن چشمهایی که خطور نمی کنند در من..

و خدایی که قسم راستش، تنهایی است..

تنـــ هایی...همین تن / هایی...که بی اجازه دور تنهایی ام را گرفته اند..

تمام این ها را هم اگر کنار هم بگذارم..

باور کن باز...هیچ دلی مستعد گرفتن و

هیچ جمعه ای حرام شعر نمی شود

هیچ آغوشی به خواب نمی ماند

هیچ عاشقانه ای زهر ترک نمی شود

و هیچ تخت خوابی متروک نخواهد شد..

اگر.. اگر قول بدهی...تا آخر این شعر با من راه / بیایی در آغوشم..