متنفرم از اين زندگى .......متنفر.........
هركى مياد ميگه : اهاى دختر مهربون.....دوستت دارم.....
ميگذره.....اين زمان ميگذره.....
خيال ميكنن مهربونى يعنى خريت....
ازت جونت و مى خوان....مى خوان چه بتونى چه نتونى همه چيزت و فداش كنى....
همين كارو ميكنى.....قد زورت.....اما كافى نيست...نيست.....
كافيه يه جا كم بيارى....
شروع ميكنن به تهديد....به لعنت..به نفرين...به رفتن...
ميگن: ميرم ميرم .....هوى دختر....ميرم ا...ميرم.....
بعد ميگم نه...نرو....چرا همش ميرم ميرم ميكنى.....من گناه دارم...تو رو خدا نرو.....
اما ميره تا فقط من بلرزم تا بشكنم...من و ميترسونه از اين دنيا....از خدا...
تا باز بيافتم به دست و پاش.....بشينم التماس كنم...گدايى كنم عشقش و.....
اى خدا....ديگه نميزارم........ديگه تموم شد.....
من ديگه نمى خوام اين آدم باشم......نمى خوام........
+ نوشته شده در ساعت توسط
|