این باران ها که به سرم می زند.. دوباره

مرا ته نشین معابری می کند که

در راه بندان خاطرات تو قُرق شده اند..

در خود کنار می زنم تا قبول کنم که

حالا تنها وارث غربت شهری شده ام

که روزی زیر رسـانا ترین نوازش هایش

به خواب می رفتم..

و تو...پلکت که 

سنگین بوسه های باران شد

بگذار فکرت

کمی در خاطرات من پرسه بزند...

میدانی...

خاطرات..، رک و پوست کنده تر از آنند که

بی انکه حتی بخواهی... دلت شور با هم بودن را بزند..