سرباز‌های بازی من جنگ نمی‌‌دانند و مرگ را نمی‌‌فهمند و کشتن را.. حتی به قدّ یک واژه باور ندارند

و فیل‌های بازی من در خاموشِ مطلق شب‌ هایشان...در خاموشِ مطلقِ شب هایم...پای می‌‌کوبند

بر توهمِ تاریخِ بی‌ سرانجامِ من...و اسب‌های بازی من

هنوز در حیرتِ فصلی که چنان پر درد گذشت

بهار را به آتش می‌‌کشند..و آینه را

و انتظار را به ماتم می‌‌کشند..و غربت ِ شاعر را

و پادشاهِ این بازی مثلِ یک دیوِ مست خواب‌های شیرینِ مرا با خیالِ عریانِ زنی‌ خراب می‌‌کند

و این بازی پلنگی را کم داشت

که وزیرِ بی‌ ناموسش را در هوسِ عشق بازی با آفتاب بدرد

و این بازی خانه‌های سفید را کم داشت

با دریچه‌ای به روز و بوی صلح آمیزِ اطلسی‌های باغچه ی پدر را کم داشت

و تو را کم داشت...و عشق را...

و سراسیمگی دست هایی‌ که صداقتِ دستانِ مرا کم داشت

خودم...قلعه ای...که بانویش بوی خیانت می‌‌دهد