آجرهای خانه به من می خندند

و من به رخوت یک روز تکراری!

سقف که هجوم می آوَرَد رویِ تخت،

زیر لحافی پنهان می شوم از تیرآهن سخت تر!

و صورت در بالشی فرو می بَرَم که درآن،

نه پَر،

که مرغکانی با نوکِ تیز 

چشمهایم را نشانه می روند!

کور می شوم در اشک،

لِه می شوم زیرِ سقفی که سنگِ لَحَد می شَوَد هر شب!

ترس از حلقومم بالا می آیدُ

تارهای صوتی ام را ، همه فریاد می کُند..

و این چنین ،

می پَرَم از کابوسی که هر شب زندگی اش می کنم!