همين ساعتها يه جورى بدنم يخ ميكنه كه با دو سه تا پتو و بغل محكم مامان هم گرم نميشم....انگار تازه ميفهمم كه بابا ميگفت روزها خيلى بلند شدن يعنى چه!...حال و هواى آدمها هم عوض شده.....همه سرد و معمولى اين ماه و ميگذرونن.....شنيده بودم كه مردم ديگه مثل قديم انگيزه و حوصله و....ندارن اما امسال با چشم خودم ديدم ......اوووم....شايد براى اينه كه همه چشمشون به چشم همديگست تا دلشون صاف و مستقيم پيش خدا....من يك ثانيه ى اذان و افطار و با هيچى توو دنيا نمى تونم عوض كنم......چقدر دلم مى خواد پر حرفى كنم اما لرزش دستام بهم ميگن هييييييييييسسسسس.........