نمای خارجی – غروب – حوالی بی کسی...
کار خاصی باقی نمانده است.."ابتدای شعر تو را می آورم.. انتهایش انکار می شوم.."
دست می برم در انتهای کوچه.. تا کبوتر ها، یتیم نمانند.."شعردلیل خوبی برای معشوق داشتن نیست..."
هر شب همین است، کمی به کبوتر ها دانه می دهم.. کمی..."من به قدر شعرهای خودم، منزوی ام.."
کمی با کبوترها جمع را تجربه می کنم.."با شعر نمی شود درد دل کرد.. دهانش لق است.."
کبوتر بهانه است..، می خواهم کمی تنهایی ام را با واقعیت روبرو کنم..
"این شعرها، تف سربالاست.. آخرش معشوق سر عقل نمی آید.."
کبوترها عقل شان به چشم شان است.. هر روز اهلی یک نفر می شوند
"با شعر تنها می شود خود ارضایی کرد.. سر خودت کلاه گذاشت.."
دانه که در چنته داشته باشی..، پرواز را به رخت نمی کشند.."از ترس ها نمی شود به شعر گفت.. "
تنهایی تمام دلبستگی هایم را فاکتور گرفت.. این تنها یک عادت است
"خودم را در شعر فریب می دهم.. خودم را بد عادت کرده ام..."اولین بار همین جا خودمان را در آغوش هم به جا آوردیم.."آخرش چه؟ هیچ معشوقی به داد شاعر نمی رسد..کاش کبوترها کوچ می کردند تا من...
"شاعر خواب معشوق را هم ندید.. تنها معشوق را دو وجهی تعریف کرد"هر شبم همین است.. کمی تنهایی ام را اب و جارو می کنم.."می دانی.. شعر که در چنته داشته باشی همه چیز اسان می شود..."
"هر شب امیدوارم.. اما امیدوارم که امیدوار نباشم..عشق اتفاقی است که تنها درون شعر می افتد.."