"سحر"
این ظلمت از سیاهی کدام شب...بر روشنایی ام غالب شده
که هر چه چراغ می نشانم...مغلوبِ تیرگی می شود !؟
در پشتِ کدام سلسله جبالِ غربی
خورشیدم بخواب رفته
که روزگارم مدتهاست دلتنگِ طلوعی تابناک مانده ؟
من که از عمقِ دلم نامیدم ،
که مگر باز شود این شبِ تار،
این شبم را سحری نیست چرا ؟
من که صد بار تمنا کردم وَ ترا نالیدم ، که رهایم نکنی ،
از چه رو تنهایم ؟
به چه امید دگر ره جویم ؟
کور سویی ز کجا ، دل من شاد کند ؟
ره به من بنماید !
شبِ من را سحری نیست چرا ؟....شبِ من را سحری نیست چرا ؟
+ نوشته شده در ساعت توسط
|