رهایم کردی 

اینگونه حس می کنم ....

ضجه می زنم از دل.. ذهنم به آلودگی آکنده ست .

ورد می خوانم ، دائم... کلامی نو می جویم ، به جّد

شاید راهگشایِ تیرگی روزهایم شوی .

زمان چرا نمی ایستد ؟

نفسم بریده است ، از این تکاپویِ بی فرجام .

من ترا می خواهم ،

به عینه 

به حضوری مجسم .

کوریِ چشمانم را ببخش ..دستانم را بگیر

من به لمسِ بودنِ تو 

سخت محتاجم .