لبۀ پرتگاه

قدم می زنم ، با تو 

طعمِ سقوط را آنقدر چشیده ام

که اکنون هراس ،

آشناترین حسِ حضورِ توست!

به تلنگری رهایم می کنی

فرود می آیم به عمقِ نا باوری

برمی خیزم ،

و دو باره دستت را می گیرم !

قدم می زنم با تو ، لبِ پرتگاه

به امیدی که شاید

این بار رهایم نکنی !!