انسان های اطراف من خوبند ... آنقدر خوبند که دیگر نمی توان نزدیکشان شد
آنها نخواهند پذیرفت من دیگر نه می توانم بخندم
نه می توانم دوباره تمام کودک های فامیل را روی دوشم بگذارم
و اندازه تمام چرخ و فلک ها دلشان را خالی کنم
آنها هنوز نفهمیدند باید بی وقفه حرف بزنند و منتظر نایستند که من جوابی بدهم
هنوز نمی دانند باید شبیه دیوار همسایه که از ترس حرف مردم لمسش هم نمی کنند
مرا نگاه نکنند ... آنها مدام اصرار دارند مرا آدم حساب کنند ...
و خوب این از حسن نیتشان است ... مشکل اینست من دیگر آدم نیستم .........
من حصیری شده ام و منتظر دست های پینه بسته ای
تا مرا به سایبانی بنندد و در میان هزاران حصیر دیگر به اندازه ِ کافی گم شوم
انسان های اطراف من ...هنوز زندگی را جدی نگرفته اند ... .
و این تنها چیزی است که مرا می ترساند .........
ترس ، تنها حس مانده در این حوالی برای من است .........
نه ترس زمین خوردن پسر خاله پنج ساله ام ..... نه این ترس ها
ترس را می گویم ... همان چیز هایی که حرفه ای تر از زمین هستند تا یک خراش بر پیکر آدم بزنند و رد بشوند
ترس هایی را می گویم که آنقدر تدریجی در زندگی ات وارد می شوند
که دیگر با خود ِ تو مو نمی زنند
ترس هایی که هیچ کاری به رنگ موهایت ندارند اما درونت را از تمام دنیا خالی می کنند
من این ترس ها را زندگی کرده ام ... هر باری که نزدیک می شوند حس می کنم
انگار سایه ی خودم که دارد برای خودم چاقو می کشد
گفتم که انسان های اطرافم خوبند .... دستشان نمی لرزد .... ناخن های مرتبی دارند
هنوز صدای دیوار ها را نمی شنوند ... هنوز از غریبه ها بیشتر از کابوس ها می ترسند
و این خوب بودنشان من را می ترساند