تمام شب و سعى مى كنم كتاب بخونم
كتاب امشب اما حسابى بى خوابم كرده.....
من دختر نفرين كردن نبودم
اما حالا كه فكر مى كنم ميبينم تمام ثانيه ها دلم داره آه ميكشه و نفرين ميكشه
دلم شكسته....من هيچ كارى نتونستم واسه اين شكستن بكنم
اما به قدرى به تو "خدا" مطمعنم كه مى دونم با زمان همه چيز و برام درست مى كنى
اما نمى تونم اذان به اذان ....لحظه به لحظه از تمااام جونم نفرين نكنم
الهى زمين و آسمونت از اينهمه بدى و پليدى پاك بشه
الهى نفس به نفس درد بكشه و حسرت......
ميبينى خدا....دست خودم نيس
نمى تونم از ياد ببرم اونهههههههمه نامردى و حروم بودنُ.......
حروم بود...كثيف بود....پليد بود....واسه همين نخواستى حتى ببينمش يا.....
كاش نمينداختيش جلوى راه زندگيم اون گرگ درنده رو كه همه ى عالم و مثل خودش ميكرد....
الهى نيست و نابود بشه به حق بزرگى خدا....
كسى كه نزديك ترين ادم هاش ازش وحشت داشتن
اما من ابله نديده فقط گوش ميدادم و ميگفتم تو جوون بخواه
و دادم
دادم
دادم
دادم
تف به اونهمه ذات خراب كه توو وجودش رشد ميكرد
خير نبينى الهى كه نخواهى ديد مثل تماااام گذشتت